من زنم ...

قضاوت می شوم ،

لحظه به لحظه ...

هر لبخندم

هر نگاهم

تار تار گیسوانم

اندامم

عشقم

تفکرم

همسرم

و حتی روحم ...

اما من باز

در پس تمام این نگاه های هرزه شک آلود ،

زن می مانم

و با گرمای حضورم

رویاهای منجمد این شهر را به تباهی می کشانم

...

 

پ.ن : 

شده بعضي وقتا يهو ديگه دوستش نداشته باشی ؟ به خودت میگی اصلاً واسه چی دوستش دارم ؟ مگه کيه ؟ مگه واسم چيکار کرده ؟

بعد از درد به خودت میپیچی که اصلاً واسه چي اينقدر خودتو اذيت کردی ؟ ... يهو ، يه چيزي يادت مياد.... يه چيز ِ خيلي کوچيک.... يه خاطره.... يه حرف.... يه لبخند.... يه نگاه.... و بعد.... همين.... همين کافيه تا به خودت بيای و مطمئن بشی که نمی تونی فراموشش کنی .