دلخورم .. دلگیرم .. دلتنــــــگم ...
من زنم ...
قضاوت می شوم ،
لحظه به لحظه ...
هر لبخندم
هر نگاهم
تار تار گیسوانم
اندامم
عشقم
تفکرم
همسرم
و حتی روحم ...
اما من باز
در پس تمام این نگاه های هرزه شک آلود ،
زن می مانم
و با گرمای حضورم
رویاهای منجمد این شهر را به تباهی می کشانم
...
پ.ن :
شده بعضي وقتا يهو ديگه دوستش نداشته باشی ؟ به خودت میگی اصلاً واسه چی دوستش دارم ؟ مگه کيه ؟ مگه واسم چيکار کرده ؟
بعد از درد به خودت میپیچی که اصلاً واسه چي اينقدر خودتو اذيت کردی ؟ ... يهو ، يه چيزي يادت مياد.... يه چيز ِ خيلي کوچيک.... يه خاطره.... يه حرف.... يه لبخند.... يه نگاه.... و بعد.... همين.... همين کافيه تا به خودت بيای و مطمئن بشی که نمی تونی فراموشش کنی .
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 1:13 توسط الهـه ی عشق ( سمیه بهار )
|
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه