غمگين كه می شوی

دلت كه می گيرد

به عطرهای تنهايی

با دستهايت گريه ميكنی

و چشمهايت را

بياد نمی آوری

هيچ كس با قصه های خواب من

آشنا نيست ...!

حتی تو ...!!!!!

مثل پرنده ای كه هوای پرواز داشته باشه ، دلم پريدن ميخواد ...

دلم وصل شدن زمان حال رو ، به زمان آينده ميخواد ...

دلم ميخواد برم ..... كجا !؟ ... هر جا كه اينجا نيست ...

اين شهر

شهر قصه های مادربزرگ نيست

كه آروم باشه

آسمونش رو ، هرگز آبی نديدم

من از اينجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی كنه

كه فانوسی داشته باشم يا نه ...!

كسی كه می گريزه

از گم شدن نمی ترسه ...

...

مثل هميشه زمستان را از پشت پنجره خوش آمد می گويم يگانه ی من ...

راهی كه پشت اين شيشه ها بارها ، لابه لای برگهای خزان زده مدفون شد و باز زنده شد ...

چشم به راه كسی است كه يك بار با زمستان رفت

و ديگر با هيچ بهاری ، با هيچ نگاهی باز نخواهد گشت ...

يگانه ام ...

مرا به اشك های پاييزی ام

به تكيدن شاخه های خسته ی دنيای كوچك احساسم

به دست های منتظر شب های سرد انتظارم

ببخش ...

مرا ببخش هر چند تو بودی كه ...!

از مشرق خورشيد تو

تا

مغرب غروب من

بی وفايی

اندازه ای

وسعت داشت

...

...!!!

يه شب ... يه دل تنگ ... يه ياد كهنه ... يه يار قديمی ...

داره باورم ميشه از يادم ميری بيرون ... از خاطراتم ... چقدر ازم دور شدی ...!

و چقدر غريبه ... همون غريبه ی آشنای من كه يه روزی از صد فرسخی می شناختمت ...!

ديشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش بست ، اما تار بود ...!

درست نمی ديدم ...

ديشب دلم برات تنگ شده بود ... دلم هميشه برات تنگه ...

از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی ...

هميشه ازم دور بودی ... هميشه ...

ديشب گوشه ی چشمام به يادت تر شد ...

ديشب دلم يه سوزش عجيبی داشت ...

ديشب دلم هواتو كرده بود ...

هميشه دلم هواتو ميكنه ... هميشه ...

ديشب ...

اما تو نبودی ... تو كنارم نبودی ... حتی توی خيالم هم درست نمی ديدمت ...

ديشب شب بدی بود ...

هميشه شبهای من بدون تو شب بديه ... هميشه ...

واسه هزارمين بار همه خاطراتت رو مرور كردم ... مثل يه فيلم ... خيلی سريع ...

بعضی جاهاش هم STOP می كردم و به چشمات خيره می شدم ...

آخ ، كه چقدر دلم هوای چشمات و كرده ...!

وقتی خوب به همشون فكر كردم ... يه تصميم جديد گرفتم ...

يه قلم ... يه كاغذ ... يه جفت چشم باورنی ... و يه پنجره ی بارون خورده ...

نوشتم ... نوشتم ... از تو ... از يادت ... از دوستت دارم ها ... از چشمات ... از دلتنگی هام ...

از رفتنت ... از نبودنت و در آخر اينكه ...

هنوزم دوست دارم ای عشق ديرينه ی من ...

با اونكه ميدونم كه ميدونی ولی ...

تو انگار خيلی چيزها رو يادت رفته ...!

نگو نه ، يه كوچولو فكر كنی يادت مياد ...

چرا ...!؟

تا كی ...!؟

داری كم كم به جای می رسونيم

كه روی تموم احساساتم پا بزارم و

بگم :

نمی بخشمت

خيلی نزديكم بهش

من ... يه دنيا ... حرف توی دلم دارم ... نميخوای بشنوی ...!؟

تا دير نشده يه كاری كن ...

...

.

بين اميدو نااميدی بودن چقدر سخته ...!

...

سخت ترين چيز اين است كه ندانی و در گمراهی غرق باشی

كه آيا او

از پشت چشمان آسمانيش

نگاهی هم به تو دارد يا نه ...!!!؟

می دانی !؟ سخت ترين چيز اين است

كاش قلب مهربانت دركم كند !

كاش بغض گلويم را احساس ميكردی ، آنگاه كه عاشقانه های تو را می خواندم ...!

...!!!

و در آخر :

سوگند به سكوت بی پروای تنهايی ام كه ديگر لحظات تنهايی ام را با كسی تقسيم نخواهم كرد حتی اگر توان يك پانيه اش به اندازه ی دنيا باشد ...!

همين .