بـاران

يـا دوشِ آب

چه فـرقی ميكنـد !؟

وقـتی عاشقـی

زيـر هيـچ كـدام

آواز نخوانـد ..!

 

من دلـم تنگ می شـود

بـرای تـو

بـرای هـر آنچـه كه تكانـم می دهـد

تا تامـل خويش

بـرای خاطـراتمان

چيـزهايـی كه تـو ، توهـم می خوانيشـان

دلـم كه تنگ می شـود

پـای لحظـه های خالـی از تـو

بسـاط اشك پهن می‌ كنـم

گـوش خيالـم را به گذشتـه می چسبانـم

صدايـت را از امـواج پـراكنـده ی زمـان جمـع ميكنـم

پـژواك صدايـت بـر ديـوار ذهنـم می كوبـد

پـر از آواز می شـوم از تـو

مگـر غيـر از اين است

كه توهـم هـم وجـود دارد !؟

باشـد ...

به خـودم دروغ نمی گويـم .

امـا به حقـيقت دقـايق پـريشان عاشقـی سوگنـد

دلـم بـرای اين توهـم تنگ می شـود ..!

 

اين شـب ها

چشـم های من خستـه است

گاهـی اشك ، گاهـی انتظـار

اين سهـم چشمهـای من است ..!

همین فردا 

من در اين كلبـه خوشـم

تـو در آن اوج كه هستـی خـوش باش

من به عشـق تـو خوشـم

تـو به عشـق هـر كه هستـی خـوش باش

.. 

يه دفعـه يكـی بهـم گفـت وابستگـی به هيـچ چيـزی نداشتـه باش ! چيـزی تـوی زنـدگی نداشتـه باش كه به خاطـرش نتـونی در مـدت سی ثانيـه از مخمصـه ای فـرار كنـی ..! با اونكـه ديـر منظـورش و درك كـردم امـا خوشحالـم چون دارم بـرای از بين بـردن وابستگـی هـام می جنگـم  ، حـالا بهتـرم و بهتـر از اين هـم می تونـم باشـم ...

 

همـين كه می روی

از من

هيـچ نمی مانـد

و

هيـچ

می مانـد .