اين روزهـا من شبيـه آسـمانم ، يا آسـمان شبيـه من ..!

ايستـاده ام در مـركز زمين

در حيـاط خانـه

با دستانـی گشـوده از هـم

آسـمان می بـارد

قـشنگ و ديـوانه كننـده

تند تنـد سيلی می زنـد

سيلی نـه ، بـوسه

حالـم را دگرگـون می كنـد

اشـكم را در مـی آورد

می خواهـم فـرياد بزنـم

صـدا در گلويـم می شكنـد

قلبـم می زنـد

نفس می كشـم

و هوای پـر از

دوست داشتن را مهمـان ريـه هايـم می كنـم

نوش جان

تنهائيـم لمس می شـود

خدا بالای تنهايی من است

...

دلواپسيهايـت را مشق شبـم می كنـم

نگران نبـاش

دستانـم اگـر خسته شد

دستان خـدا هست

 برای وصله های دلم

امـشب به جایِ شعـر

هی

خـط خطی كشيـدم و

هی

خـط به جای شعـر

هی

دفتـرم سياه شد اما نيامـدی

هی

سينه ام پـر آه شد امـا نيامـدی

امـشب فـرار ميكنی از واژه های من !؟

قـهری مگـر تـو با من و با شعـرهای من !؟

...

من هـم دلتنگ می شـوم ...

روبـروی پنجـره ام از سايـه ام تحقيـر می شـوم

ميـدانی تنهايی كجـايش درد دارد !؟

انكارش ...