ديـدی غزلی سرودم !؟

عاشق شده بـودم

انگار خودم نبـودم

عاشق شده بـودم

افتـادم .. شكستـم .. زير بـاران پوسيـدم

آدم كه نكشتـه بـودم

عاشق شده بـودم

... 

سهراب ! گفتـی چشمـها را بايـد شست ! شستـم ولی ... گفتـی جور ديگـر بايـد ديـد ! ديـدم ولی ... گفتـی زير بـاران بايـد رفت ! رفتـم ولی او نه چشـم های خيس و شستـه ام را ، نه نگاه ديـگرم را ، هيچكـدام را نديـد فقط در زيـر بـاران با طعنـه ای خنديـد و گفت : ديـوانه ی بـاران زده .

 باران ببار

  • كاش پيش من بـودی
  • كاش دستانـت در دستانـم بـود
  • و لطافـت هـزار ابـر سپيـد بهاری را
  • در دست داشتـم
  • و در اوج خوش بختـی پـرواز می كـردم
  • كاش می تـوانستـم به چشمانت نگاه كنـم
  • و با هر نگـاه من
  • هـزار هـزار واژه ی ناگفتـه ی عشق را
  • به يك بـاره به سـوی تـو روان می كـردم
  • و با هـر نگـاه تـو
  • شادی در چشمـان من می جوشيـد
  • كاش می تـوانستـم صدای گـرم تـو را بشنـوم
  • تا چون آبشـاری از نغمـه های روح انگيـز
  • بر عمـق جانـم جاری گـردد
  • و همه ی غـم های فراق را بـزدايـد
  • كاش پيش من بـودی
  • من با گرمای عشق تـو زنـده ام
  • چه زيبـاست
  • كه تـو تنهـا نيـاز من باشـی
  • و چه عاشقانـه است
  • كه تـو تنهـا آرزويـم باشـی
  • و چه رويايـی است
  • اين لحظـه های ناب عاشقـی
  • و من همه ی زيبايـی عاشقانـه و رويايـی را فقط با تـو حس می كنـم
  • و اگـر غـروری هست غـرورِ عشق به تـوست