خنـده را معنـی ز سر مستـی مكن ... آن كه ميخنـدد غمش بی انتـهاست ...!

نام نویسنده این بیت رو نمی دونم.

امشب به یاد تک تک شب ها دلم گرفت

شبـی از پشت يك تنهايـی نمنـاك و بـارانی ! تـو را با لهجه ی گلهای نيلوفـر صدا كـردم

تمـام شب بـرای با طراوت مانـدن بـاغ قشنـگ آرزوهايـت دعا كـردم

پس از يك جستجـوی نقـره ای در كوچه های آبـی احساس ! تـو را از بين گلهايـی كه در تنهاييـم روييـد با حسرت جدا كـردم

و تـو در پاسخِ آبی تـرين موج تمنـای دلـم گفتی :

دلـم حيـران و سرگـردان چشمانـی است رويايی ! و من تنها بـرای ديدن زيبايی آن چشم ! تـو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها كـردم ! ... همين بـود آخرين حرفـت !!

و من بعـد از عبـور تلخ و غمگينت ! حريـم چشمهايـم را به روی اشكی از جنس غروبـی ساكت و نارنجی خورشيد وا كـردم !

نمی دانـم چرا رفتـی !؟ نمی دانـم چرا !؟ شايـد خطا كـردم !؟ شايـد هم می دانـم چرا رفتـی ! حتمـا خطا كـردم !

و تـو بی آنكه فكـر غـربت چشمان من باشی ! نمی دانـم كجا !؟ تا كی !؟ بـرای چی !؟ قول داده بـودی بمانی ! ولی رفتی و بعـد از رفـتنت بـاران چه معصومانـه می باريـد !

و بعـد از رفـتنت يك قلب دريايی تـرك بـرداشت !

و بعـد از رفـتنت رسم نوازش در غمی خاكستـری گم شد ! و گنجشكـی كه هـر روز از كنار پنجـره با مهــربانی دانـه بـرمی داشت ، تمـام بالهايش غـرق در انـدوه غـربت شد !

و بعـد از رفـتن تـو آسمـان چشمهايـم خيس بـاران بـود !

و بعـد از رفـتنت بـاران چه معصومانـه می باريـد !

و بعـد از رفـتنت انگار كسی حس كـرد كه من بی تـو تمـام هستـی ام از دست خواهد رفـت !

كسی حس كـرد من بی تـو هـزاران بـار در لحظـه خواهـم مـرد !

و بعـد از رفـتنت دريـا چه بغضی كـرد ! كسی فهميـد تـو نام مـرا از ياد خواهی بـرد ! و من با آنكه می دانـم تـو هـرگز ياد من را با عبـور خود نخواهی بـرد ! هنـوز آشفتـه ی چشمان زيبـای تـوام ، بـرگرد ! ببين كه سرنـوشت من چه خواهد شد !

و بعـد از اين همـه طوفان وهـم و پـرسش و ترديـد ..!

كسی از پشت قاب پنجـره ، آرام و زيبـا گفت :

تـو هـم در پـاسخ اين بی وفايـی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كـردم !

و من در حالتی ما بين رشك و حسرت و ترديـد ! كنـار انتظاری كه بـدونِ پـاسخش سـرد است !

و من در اوج پاييـزی تـرين ويـرانی يك دل !

ميـان غصـه ای از جنس كوچك يك ابـر نمی دانـم چرا !؟

شايـد به رسم و عـادت پـروانگی مـان ! و شايـد چون ديـوانه تـرين مجنـونـت هستـم ! و شايـد چون جام عشق را با تمـام وجودم سـر كشيـدم !

بـرای شادی و خوشبختی بـاغ قشنگ آرزوهايـت دعا كـردم ...

سروها غمكـده انـد

شعـرها را ننويس

باز مـرداب شدم

هيـچ و پـوچ و همـه مـرگ

اين شعار من بـود

مـرگ ، مـرداب و غـم

...