دلـم گرفتـه

از ازدحـام غـريبه ها

از مـردمانی كه نمی شنونـد

از آنها كه لهجـه ی شيـرين نگـاه را

هرگـز نفهميدنـد

دلـم گرفتـه ..

دلـم گرفتـه

نه از نبـودن آنها

كه از مانـدن خـودم

من از سايـه ی بی قـرار خـودم خستـه ام

من از بی قـراری های هميشـگی ام خستـه ام

... 

...

نيمـه ی اول با تـو

من نيمـه ی دوم را می گويـم

شايـد نيمـه سومی در كار نباشـد !

من چقـدر ساده ام

آرام و آرام پك ميـزنی ..

من خيـره به رقـص حلقـه های دود ...

و من چـه كودكـانه

به ته سيگـاره بين لبهايـت حسادت می كنـم ..!

من چقـدر ساده ام

كه نمی دانـم

هماننـد اين سيگـار

مـرا پك ميـزنی آرام

و

زندگيـم هماننـد حلقـه های دود محـو می شونـد ...

امـا

يك روز و يك بـار بـرای همـيشه

سيگـار بين لبهايـت را می شكنـم ...

اول سيگـار

بعـد ...

پك زدن ممنـوع .

 اين روزهـا نگـران خودم هستـم ..!

بـرای تـو می نويسـم كه بودنـت بهار و نبـودنت خـزانی سـرد است

تويی كه تصـور حضـورت سينـه ی بی رنگ كاغـذم را نقش سـرخ عشـق می زنـد

در كويـر قـلبم از تـو بـرای تـو می نويسـم

ای كاش در طلـوع چشمـان تـو زنـدگی می كـردم

تا مثل بـاران هـر صبـح برايـت شعـری می سـرودم

آن گاه زمـان را در گوشـه ای جا می گذاشتـم و به شـوق تـو اشك می شـدم

و بـر صـورت مـه آلودت می لغزيـدم

ای كاش باد بـودم و همـه ی عصـر را در عبـور می گذرانـدم

تا شايـد جـاده ای دور هنـوز بوی خوب پيـراهنت

را وقـتی از آن می گذشتـی در خـود داشتـه باشـد

كه مـرهمی شـود بـرای دلتنگی هايـم

و شايـد به تـو خواهـد رسانـد كه چـه انـدازه دوستت دارم

...

ميـدانی ..!؟

انگـار

كسی

كه نمی دانـم كه !

جـايی

كه نمی دانـم كجـا !

در خـانه تكـانی دلش

مـرا

و خاطـراتـم را

به آوار فـراموشی سپـرده است !

گم گشتـه ام

كجـا ...!

نديـده ای مـرا ...!؟