!... يادت مياد ...!

 

هيچ كس ويرانی ام را حس نكرد

وسعت تنهائيم را حس نكرد

 

در ميان خنده های ‌تلخ من

گريه های پنهانی ام را حس نكرد

 

 

×××

 

كجايی ! يادته وقتی دلم می گرفت و بغض توی گلوم گير ميكرد و آخرشم می‌تركيد ميگفتم : ... كجايی !؟

يادته !؟ چرا بهم سر نميزنی !؟ آخه دخترت اين روزا خيلی‌ تنهاست !؟

يادته دوست نداشتی‌ گريه كنم !؟ حالا با اين همه اشك ... آخ كه چقدر دلم برات تنگ شده ...!

يادمه توی‌ اين مدتی ‌كه از رفتنت ميگذره ، هروقت دلم برات تنگ میشد يا اينكه شب موقع خواب يواشكی گريه ميكردم ، می اومدی تو خوابم ، بهم ميگفتی‌چرا گريه ميكنی !؟ چرا ناراحتی !؟ و... انقدر نازمو می‌كشيدی كه فرداش يادم می‌رفت كه شب قبلش دلم گرفته بود ...!

نمی دونی ‌چی‌دارم می‌كشم ! وقتی‌ می بينم يه ... بغلش كرده و نازش ميكنه ...!

نمی دونی‌ چی‌ ميكشم وقتی ...!

نمی‌دونی‌ چقدر درد توی سينه ام جمع شده ، تحمل ...! ندارم ...!

... ! ... من ! ... كجايی !؟

خيلی وقته دارم صدات ميكنم اصلا حواست بهم هست !؟

 

 

×××

 

 

قناری در قفس مرده است ، می دانی ؟ ... نمی دانی

شقايق زرد و پژمرده است ، می دانی ؟ ... نمی دانی

 

ببين وهم عجيبی را كه در رويای پرواز است

دل پروانه مرده است ، می دانی ؟ ... نمی‌دانی

 

عجب جشن غريبی ! ميز آماده است

كسی سهم تو را خورده است ، می دانی ؟ ... نمی دانی

 

من از قلب غزلهايم تو را فرياد می كردم

چراغ واژه افسره است ، می دانی ؟ ... نمی دانی

 

در اين تاريك و روشن ها تو را ديگر نمی بينم

كسی ماه تو را برده است ، می دانی ؟ ... نمی دانی

كاش ميشد ...!

دوست دارم خورشيد من اگه يه روز غروب كنی/ آسمونم بی‌نور ميشه عمر منم تموم ميشه

ديشب بدجوری ‌هوايی شده بودم ! همش تو فكر مامانم بودم !

دلم براش خيلی تنگ شده ... مثل هميشه ... بغض توی گلوم گير كرده بود !

آخرشم تركيد ! فردا ميخوام برم پيشش ، شايد دلم آروم بگيره !

...

***

نميخواستم شبم بارون بگيره

نميخواستم دلم بی‌جون بميره

ميخواستم تا سكوت سرد احساس

نفسهاشو بازم از سر بگيره

ميخواستم آبیه چشمای دريا

هميشه پيش من اينجا بمونه

حالا برگشتم و زار و پريشون

چطور ميخوام بشم بازم بهارت

پی نوشت :

امروز قرار بود استادمون برام کلاس خصوصی بگذاره و خوب منم رفتم

آخه شش جسله عقب بودم ! ولی امروز توی یک جسله شش جسله ی که

عقب بودم رو تو دو ساعت بهم گفت و منم که باهوش و با استعداد ( یه خورده خودمو تحویل بگیرم)

همه رو یاد گرفتم ! خلاصه استادم خیلی تحویلم گرفت و گفت خیلی باهوشی

حالا واقعا انقدر باهوش هستم ! نمیدونم !

تنهايی داره داغونم ميكنه ...

دل تنگِ دلــتـنـگـــــــم ...

 

 

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردی

مطمئن باش و برو

ضربه ات كاری بود !

دل من سخت شكست

و

چه زشت به من و سادگی‌ام خنديدی

به من و عشقی پاك

كه پر از ياد تو بود

و خيالم می‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو ، برو تا راحت تر

تكه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

...!

 

 

از زندگی كردن روی يك تيغه چاقو چيزی می‌فهمی ...!؟

 

 

اين روزها با اينكه دوستهای ‌خوبی ‌دور و برم هست و تنهام نميزارند اما بدجوری احساس تنهايی ميكنم ! نميدونم چرا !؟

يادمه هفتم آبان بود و مامان حالش خوب نبود

يعنی ‌فهميده بودم بعد از رفتن من به خونه ی‌دوستم اينطوری شده بود

ميدونستم كه اونم مثل من خيلی ‌تنهاست ولی ...!

اين روزا دلم خيلی ‌ميگيره ! خيلی دنبال علتش گشتم ولی چيزی نفهميدم ...!

خيلی ‌به اين فكر كردم كه چرا هر چند وقت يكبار انقدر بهم ميريزم و بغض توی ‌گلوم گير ميكنه !

چرا اينطوری‌ميشم ! انگار ته دلم خالی ‌ميشه و هل ورم ميداره كه نكنه قراره اتفاق بدی بيافته ، با اونكه بايد ديگه عادت كرده باشم ولی بازم می ترسم و ... !

چه حال بدی دارم !

خيلی سخته كه خيلی ‌چيزها رو بدونی اما نتونی صداتو در بياری !

... جونم ميدونم كه هميشه پيشمی ، من راحت گرمی دستهات رو روی شونه هام حس ميكنم

می دونم همه چيز رو ميدونی ! پس چرا انقدر غرور ... !

تو بهتر از هر كس ديگه ای‌ ميدونی كه بهارت سر سوزنی غرور نداره ، خصوصا در مورد تو ...

پس چرا ... !؟

ميدونم كه معنی نقطه چين هامو خوب می‌فهمی ، ميدونم كه ته حرفهام رو خوندی و ميدونم كه هميشه پيشمی و حتی واسه لحظه ای‌ تنهام نميزاری ولی جواب اين همه چرا چی ‌ميشه !؟

جز تو هيچ كس ديگه ای ‌نمی‌تونه جواب منو بده ، اينو خودت خوب ميدونی !

پس بگو ... برام حرف بزن ... جواب سوالهام رو بده ... !

دلم برات تنگ شده ! خيلي زياد ! دلم برای صدات تنگ شده !

دلم برای دوست داشتنهات ، برای نوازشهات تنگ شده !

برام حرف بزن ... بگو كه دوسم داری ! بگو كه ...  فقط بگو ...

دوست داری التماست كنم !؟ التماس كه چيزی نيست ، به پاهات ميافتم و عاجزانه ميخوام كه برام حرف بزنی ، حتی يك كلمه ... ! نا اميدم نكن ... !

اگه بدونی چقدر دوست دارم و دلم ميخواد كه ...

كاش ميدونستم كه چرا انقدر زود تنها ميشم !

... !

 

خدايا انگاری ، انگاری همين ديروز بود ...

 

حيف باشد كه تو باشی و مرا غم ببرد خدايا ...!

 

 

دستات رو از آسمان خدا به سويم دراز كن و دستام رو بگير و مرا با خود ببر ، تنهام نزار ...!

دلم برات خيلی تنگ شده

دوباره به راست

دوباره به چپ

دوباره بر اوج قله 

ده بار رقص به قله موج

راه راست گمشده بود

***

پاييز

نردبان ترديدی

به زمستان می شود

لكه ابر

سيب خورشيد را قاچ می‌زند

زوزه باد زمستانی

برای آمدن بهار نوحه سر می‌دهد

تابستانی كه تو را پيدا كردم

گم شده

 

اسفند ۷۰  استاد جواد شريفيان