قاطـی پاتـی ...!؟

من خستـه تريـن واژه ملموس غروبم

كاش در اين وسعت سبز يك نفر درد مرا می فهميـد ..!

زندگی خيلی دكمه كم داره ..! هيـچ ميدونستــی !؟

...

ميخوام چنـد تا دكمه ی اساسی بهش اضافـه كنم .. شايد يكی از دكمه هاش سرعت بشه ( اما نه اون سرعتی كه تو فكر ميكنی ) چون قرار نيست باهاش فقط زود برسی !

...

انگار نه انگار هستم ، نه از اين انگار نه انگارهای بی دكمه

خيلی بيـشتر

خيلی انگار نه انگار تر

...

هيـچ دقت كردی بـعضی وقــتها بيـن بد و بدتـر بايد بدتـرين رو انتخـاب كرد

بعدش نشست و يه آسمـون گرفته و دلگيـر و ديد و با چشمها يه خورشيـد وسط ابرهای چسبيده بهم كاشت اونم از اون خورشيـدهای كه نورش چشم آدم رو ميـزنه ..!

..

جدا بالای آسمـون چی هست !؟

وقتی شب ميشه از اون بالا شب چطوری ديده ميشه .. اون بالا بالاها ..!؟

فكر كنم شبـها هممون توی چاه دنيا ميافتيـم و خودمـونم خبـر نداريم !

وقتی ميـخوام بخوابم تمـوم فكرهای عالم ميـاد سراغم از يه شكلات بگيـر تا ته علم كامپيوتـر ..!

از شن های ساحل بگيـر تا زنـدگی روی يه كره ی ديـگه ..!

انتهای آخريـن قسمتـهای مغزم روزها پر از طرحهای نيـمه كاره و نكشيده است و شبـها پره از اسم آدمهای كه يه جورای بهم مربوط شدن ...!

از اين به بـعد بايد يه قلمو با يه بوم و يه عالمه رنگ بزارم كنارم و ...

شايـدم يه تختـه شاسی‌ و مداد B كارم رو راه بندازه

اون موقع مجبور ميشم همه رو سياه و سفيد با روشنی ‌و تيرگی نشون بدم ..! حتی حرفهاشونو ..!

فكر ميكنم هميشه دور بودم

رها بودم

دير بودم

دير رسيدم ، خيلی دير

دير فهميدم ، خيلی دير

دكمه ی سرعت رو بايد زودتر راه بندازم ..

آخه اينجا همه چيز چكـه ميكنـه

از سقف آسمـون بگيــر تا سقف خونـه ی ما و تا چشـمهای من ... همه چيز ...

...

شب عميق ترين چاه دنياست

پارسال همين موقع و همين روز يه مهربـونی اين وبـلاگ رو بـرام ساخت

باعث شد كم يا زياد ، زود يا ديـر ، خوب يا بـد اينجا بنويسم ، نوشتن بهـم خيـلی كمك ميـكنه ..

ازش يك دنيـا ممنونم ...

** ديـوانه تـرين مجنونـت تولـدت مبـارك **

...

يك نفر می گفت : دلم برايت تنگ شده
دلم برای روزی كه روی نيمكت كهنه می نشستيم
و سرود عشق می خوانديم
...
غمگين بود
از اينكه
هم نيمكتی اش رفته بود
و او را
در داغ ترين لحظه های عشق
سرد و يخ زده رها كرده بود
اينجا
يك نفر
در انتظار
حتی
لحظه ای كوچك

از
يك نگاه است ...

دلتنگتم

يه چند وقتـه يه ويـروس خوشگل اومـده سراغ اين كامپيـوتره بيـچاره ! كلی باهاش دست و پنـجه نرم كردم ولی خيـلی قدره ! هاج و واج موندم چيكارش كنم !؟ اِی هوار ، اِی داد ، اِی بيـداد ..!

...

حرف آخر :

همه خواب بـودن وقتی من آمـدم ..!

پ.ن

به دليل كمبود وقت تا مدتی نمی تونم پست بزنم ولی اگه زمان گير بيارم حتما به دوستای خوبم سر ميزنم ، فعلا كه بد جوری دنبال زمان آزاد می گردم ..! داره كم كم برام ناياب ميشه ..! دغ دغه هام زياد شده !

...

پ.ن ۲

برای تو كه می شناسيم بهتر از خودم :

بعضی از حرفها به زبون آوردنی نيس بايد حسشون كرد مثل بعضی از حرفها كه لمس كردنيه ...

...

پ.ن ۳

سقوط يك فرشته ...

آفتاب تازه زده بود . هنوز آسمون کامل روشن نشده بوده ، که چند تا ابر پشت سرهم سوراخ شدن.

یه چیزی خورد زمین، سنگی نبود ، آخه صداش تپ بود ...!؟

آفتاب که کمی بالا اومد و مردم مثل لاک پشت سرشون رو از توی لاکشون بیرون آوردن ، توی زمین ولُ شدن ، یه غریبه رو دیدن از سر فضولی دورش جمع شدن . صدای پچ پچ بلند شد ...!؟

این چیه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

حیوونه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

آدمه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

پرنده ست ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

عروسکه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

...

موهاش طلایی بود . بالاش سفید مثل کبوترا ، از شرم وحیا سرشِِ پایین بود ، زخمی ، خونی ، مجروح بود ... !؟

کسی جرات نداشت بهش نزدیک بشه . داشت گریه می کرد ، که یکی اومد جلو دستش رو دراز کرد ، بهش گفت : تو هم سقوط کردی !؟ !!؟

...

داستان قشنگی نوشتم مگه نه !؟

اونهایی که منو می شناسند می دونن خیلی از نوشته های اینجا واسه خودمه یعنی واسه دلمه یعنی واسه اونیه که باید باشه و نیست ولی بلاخره میاد یه روز . یه سری ها هم اسم نویسنده رو میزارم زیرش .

پ.ن ۴

محتاج به دعا هستم ... برام دعا کنید ...

...

از همتون ممنونم

.

... ستایش ...

چشماش آبی ، موهاش طلایی ، ابروهاش کم پشت بود . همه چی تموم بود . اسمش هم قشنگ بود ، ستايش . ستايش هجده ساله ، دختر زیبایی بود . دوست قدیمی خواهرم ، همیشه با هم بودن هر وقت می دیدمش روی لبم خنده می نشست ، مثل خودش . وقتی توی خواب با هم ، همبازی می شدیم ؛ زندگی می کردیم ، عاشق می شدیم . یه روزی که لباس صورتیش تنش بود

آخ آخ ...! من اونو با لباس صورتیش خیلی دوست داشتم . با یه روسری گل قرمزی سرش ، بهش می اومد . با ستاره اومد توی اتاقم ، بازم مثل همیشه به هم لبخند زدیم

خواهرم یه نگا به ستايش ، یه نگا به من کرد و گفت : داداش می خوام از ستايش برام یه نقاشی بکشی !؟ تا همیشه باهام باشه

راستی یادم رفت بگم ، خواهرم دانشجو شده بود داشت از خونه می رفت به خاطر همین بود که ارم می خواست تا از ستايش يه نقاشی واسش بكشم

منم از خدا خواسته ، گفتم : آبجی من !؟

آخه من دبیر هنر بودم . بازم گفتم : من !؟ هوووم ...!؟

به ستاره فرصت حرف زدن ندادم ، گفتم : باشه . همین حالا خوبه ؟

ستاره یه نگا به من یه نگا به ستايش کرد و خندید ، کمی مکث کرد گفت : به شرط اینکه خیلی قشنگ بکشی

ستايش هم با لبخند همیشگی ساکت و آرام نگاه می کرد.

به ستاره گفتم : به خاطر اینکه حواسم پرت نشه من رو با ستايش تنها میزاری !؟

ستاره چون می دونست که ، من هر وقت می خوام نقاشی بکشم باید دوروبرم خلوت باشه ، گفت: باشه

از کنارستايش بلند شد و رفت بیرون . ستايش رو با من تنها گذاشت . ستايش مضطرب و لبخند به لب به ستاره خیره بود تا که از در بیرون رفت . حالا من و ستايش بودیم ، تنهای تنها. تازه از این مهمتر، این بود که من داشتم به یکی از آرزوهام ، یعنی کشیدن ستايش می رسیدم

رفتم کنارش روی تختم نشستم هنوز سلام نکرده بودم که جیخ فنرای تشک بلند شد . گفتم : به خوبی خودتون ببخشید ، آخه تخت من یه کمی بی ادبه. اون فقط همون لبخند رو روی لبش تکرار کنان داشت ، منم خندیدم ... !؟

گفتم : ستايش خانوم تا ستاره پیدا نشده ، بهتره بریم سر اصل مطلب

باز گفتم : بهتر نیست که اون روسری گل قرمزی رو از سرتون بردارین ؟ این رو از ته دلم می خواستم ، آخه خانما با اون موهای بلند و رهاشونه ، که صورتشون قشنگ میشه ؛ جذاب و دل ربا میشن

تجسم کن ، خوب پیش خودت تصور کن . ستايش روی تپه سبز ، موهاش رها رو سینه ی باد ، صورتش سرخ از سیلی سرد باد ؛ ببخشین این حرف توی گلوم گیرکرده داره خفم می کنه ، « می کشم اون باد رو که بخواد به صورت ستايشم سیلی بزنه . » داشتم می گفتم : صورت سرخش با اون موهای طلایی چی می شه ، یه فرشته . هر چند اون خودش یه پری زمینیه

گفتم : آخه حیف نیست ، این موهای قشنگ رو زیر این تیکه پارچه قایم کردین . توی نقاشی موهاتون خیلی قشنگ می شه ، گفته باشم نگین نگفتی

بازم فقط لبخند ، نمی دونستم قرار بود من آزمایش بشم یا ستايش ، یا هر دو

ولی نه ستايش دختر نجیبی بود . از قدیم با خواهرم همبازی بود . آره ! نه! ، نه! آره ! ، نه ! ، نه قراره من آزمایش بشم . شاید خیلی ساده از طرف ستاره و شاید هم خلیی سخت تر از طرف یکی دیگه ...!؟

ولی نه واقعا تو بگو؛ عاشق ، مجنون این چیزا حالیشه !؟

گفتم : از قدیم گفتن سکوت علامت رضاست . بزارین کمکتون کنم

روسری رو از سرش در آوردم . برداشتن روسری همانا ، ریختن موهاش رو دستم همانا ؛ موهاش طلایی بود ، همون جوری که همیشه فکر می کردم با یه موج ملایم مثل یه آبشار طلایی روی شونه هاش افتاده بودن . توی دلم خالی شد ، هری ریخت . با خودم گفتم : یعنی می شه

توی صورتش نگا کردم ؛ عین یه خورشید خانم شده بود . گفتم : دروغ نگم تو قشنگترین سوژه ای هستی که من تا حالا کشیدم

کمی که روم بازتر شد . گفتم : می شه کمی جابجاشین

با یه اشاره به بازوش به اون سمتی که می خواستم جابجا شد . مثل یه نقاش حرفه ای بهش نگاه می کردم . گفتم : اگه موهاتون این جوری باشه بهتره

با دستم بهشون فرم دادم . دیگه با اون راحت بودم . یه احساس دیگه داشت سر تا پامو پر می کرد . گفتم : خوب عزیزم ، این جوری دیگه عالیه

تخته شاستی رو بلند کردم تا شروع به کشیدن عشق ، نه ببخشید ستايش بکنم . که ستاره یه دفعه اومد تو، دست عروسکش رو گرفت . همین جور که داشت بیرون می رفت ؛ گفت : داداش نمی خواد بکشیش ، تصمیم گرفتم ستايش رو با خودم ببرم

راستی هنوزم که هنوزه من به آرزوم نرسیدم ..!؟

اینم یه داستان دیگه ، امیدوارم خوشتون اومده باشه.

شب رفتن تو تسبيح از دس گلدونا افتاد / قلب آرزوهام اون شب واسه ی هميشه وايساد

... دل ريـــزتم ...

شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نمی ره ... واسه هر كسی كه ميگم قصه شو آتيش می گيره

لا لا لا لا نخواب ســودی نـداره

همون بهتر كه بشماری ستاره

همون بهتر كه چشمــات وا بمونه

كه ماه غصه اش نشه تنها بيداره

لا لا لا لا نخواب بـازم سفر رفت

نمی دونم به كارون يا خزر رفت

فقط دردم اينه مثل هميشه

بدون اطلاع و بی خبــر رفت

لا لا لا لا نـخـــواب ميــدون جنــگه

دست هر كی می بينی يه تفنگه

يه عمره دور چشمـاش گشتم اما

نفهميدم كه اون چشمــا چه رنگه

لا لا لا لا نخواب زندون دنيا

سر نـاســازگاری داره با ما

بشين بازم دعا كن واسه اونكه

ما رو اينجا گذاشت تنـهای تنها

لا لا لا لا نـــخــواب اون راه دوره

خدا ميدونه كه حالش چه جوره

توی خلوت ميگم اينجا كسی نيست

خدائيــش كه دلـــم خيـــلی صــبوره

لا لا لا لا نخواب تيره است چراغم

مثل آتشفشـــان می مــونه داغم

به جون گلدونا كم غصه ای نيست

هزار شب شـد نيــامد بــاز سراغم

لا لا لا لا نخواب خواب كه دوا نيست

دل ديــوونه داشتن كه خطــا نيست

ميگن دست از سرش بـــردار ، نميشه

آخه عاشق شدن كه دست ما نيست

لا لا لا لا نخواب تنها می‌مونم

كمك كن قدر چشمــاتو بدونم

چرا چشمات پره خشمِ عزيزم

مگه من مثل اون نامهــــربونم

لا لا لا لا نخواب مـاه و نگا كن

من اسفند و ميارم تو دعا كن

بگو برگرده پيش ما بمــونه

كتاب حافظ و بردار و وا كن

لا لا لا لا نخواب سرمــا تـــو راه

هميشه عمر خوشبختی كوتاه

ميگن با يه فرشته اونو ديدن

دروغه ، جـون دريــا اشتــباه

لا لا لا لا نخواب تـلخه جدائی

كمر خم ميشه زير بی وفائی

تو بيدار باش همه تو خواب نازن

بــرای كی بخونــــم پس لالائی

لا لا لا لا نخواب تنــهائی زرده

اگه طولانی شه مثلِ يه درده

اگه چشم انتظار باشی كه هيچی

دروغ ميگی به دل كه بـــرميـــگرده

لا لا لا لا نخواب اشكت زلاله

مثل بــارون پای نخــل وصاله

من و تو هم شب و هم قلب و كشتيم

ولی اون چی ، چقــدر اون بی خيـــاله

لا لا لا لا نخواب دنيــــا خسيــسه

واسه كم آدمی خوب می نويسه

يكی لبهاش تو خوابم غرقه خنده اس

يكی پلكاش تو خوابــم خيسه خيسه

لا لا لا لا نخواب عاشق يه سيبه

هميشه سرخ و تــب دار و غريبه

تا اون بالاست رسيده است اما تنهاست

پائيــنـــــــم كه بيـــافتـــــه بی نصيـــــبه

لا لا لا لا نخواب اينجا سياهی

پره اما تو تنـــــگ قصه ماهی

اونی كه ماها رو بيدار نگه داشت

الهی خواب باشــه حالا ، الهــی

لا لا لا لا نخـــواب تا اون بخـــوابه

بشين انقدر تا كه خورشيد بتابه

زمانی كه يقين كردم بيدار شـد

بخواب با ياد عكسی كه تو قابه

لا لا لا لا بخــواب بيــداره حالا

ديگه بايد بخوابی پس لا لا لا

بخواب ديگه تو می تونی بخوابی

ببين خورشيـــد اومــــد بالای بالا

لا لا لا لا اينـــــم بود سرنوشتــم

اين از امروزم و اينم از گذشته ام

نمی خوابم تا تو بـــرگردی يك روز

منم خوابو واسه اون روز گذاشتم

***

شب رفتنت يه ماهی ، توی خشكی رفت و جون داد ... زلزله خيلی دلا رو ، اون شب از غصه تكون داد

غم درونم را ديـد و نگرانی مـرا دريافت ، ديد كه چه سان جان مـن در تـب عطـش می سوزد ! می دانست كه درد من از اوست و درمـان من هـم از اوست !

بـا اين همـه آنقـدر نگريـست تا دلـم پيش چشـم او افسـرد ! نه به ناله هـای دلـم گوش داد نه بـه تيـرهای كه بـدان نشسته بـود ، نگريـست !

چون گـوری خاموش و چون بـرجی بی حركت بود !

به روح او نگريـستم و دريـافتم كه رو به جانـب سنگ خارائی برده ام ، از آن كسی مـدد خواسته بودم كه مـدد كار نبود ! جايی عشق را جستـجو می كردم كه كسی از آن خبـر نداشت !

همـچون بت پرسـتان در بـرابـر بتی سنگی زانو زده بـودم !

امـا هر قدر تن خود را می دريـدم و خون دل می ريختـم دوست نداشت كسی را دوست داشته باشد زيرا كه از سنگ خارا بود !

خدا بـود كه درد دلـم را درمـان كرد ، من چيزی نديـده ، نشنيـده و نفهميـده بودم !

در پشيـمانی تيره تر بـرخواستم و خود را در شرمـی تيـره تر فرو رفته تـر ديدم !

خويـشتن را محكوم كردم و از همـه ی مردگان دوری گرفتـم ، چنان به دامـانش پناه بردم كه آفريـده ای را بـدان راه نبـود ! زيرا اميـد داشتم كه آخر در گمگشتگی فرامـوشی راه بيابـم ..!

...

تو چرا از اينجا رفتی ، تو كه مثل قصه هایی ... گله م از چه چيزی باشه ، نه بدی ، نه بی وفايی

شعری كه واست نوشتم نپسنديـدی دوباره

به تو برخورده بود انگار كه بهت گفتم ستاره

تعريف از خودم نباشه ، عزيزم ستاره بد نيس

آخه قلـــب عاشق من بهتـــر از اونـو بلد نيس

دو سه خطی كه نوشتم راستشو بخوای بريدم

چون ديدم همه رسيـدن ، من يه عمره نرسيدم

خط دوم كه تمــوم شد واقعا مــن كم آوردم

دو سه بار تو خط سوم تو رو به خدا سپردم

خط چهارم ولی ديــدم باقی مــونــده اصل مطلب

خواب چشماتو می بينم به خدا هميشه هر شب

خواب می بينم تو يه نوری ، يه ستاره ، يه فرشته

خواب تــو هـــر جا می بينــم اونجــــا آخره بهشته

وسط نامه يكی گفت چرا باز داری می لرزی ؟

من برای تو نوشتـم تو به يك دنيــا می ارزی

اينــا به دلت نشينه من واست چی بنويسم ؟

قدما تو ، كاش بياری بزاری رو چشم خيسم

...

"مریم حیدر زاده"