چشماش آبی ، موهاش طلایی ، ابروهاش کم پشت بود . همه چی تموم بود . اسمش هم قشنگ بود ، ستايش . ستايش هجده ساله ، دختر زیبایی بود . دوست قدیمی خواهرم ، همیشه با هم بودن هر وقت می دیدمش روی لبم خنده می نشست ، مثل خودش . وقتی توی خواب با هم ، همبازی می شدیم ؛ زندگی می کردیم ، عاشق می شدیم . یه روزی که لباس صورتیش تنش بود

آخ آخ ...! من اونو با لباس صورتیش خیلی دوست داشتم . با یه روسری گل قرمزی سرش ، بهش می اومد . با ستاره اومد توی اتاقم ، بازم مثل همیشه به هم لبخند زدیم

خواهرم یه نگا به ستايش ، یه نگا به من کرد و گفت : داداش می خوام از ستايش برام یه نقاشی بکشی !؟ تا همیشه باهام باشه

راستی یادم رفت بگم ، خواهرم دانشجو شده بود داشت از خونه می رفت به خاطر همین بود که ارم می خواست تا از ستايش يه نقاشی واسش بكشم

منم از خدا خواسته ، گفتم : آبجی من !؟

آخه من دبیر هنر بودم . بازم گفتم : من !؟ هوووم ...!؟

به ستاره فرصت حرف زدن ندادم ، گفتم : باشه . همین حالا خوبه ؟

ستاره یه نگا به من یه نگا به ستايش کرد و خندید ، کمی مکث کرد گفت : به شرط اینکه خیلی قشنگ بکشی

ستايش هم با لبخند همیشگی ساکت و آرام نگاه می کرد.

به ستاره گفتم : به خاطر اینکه حواسم پرت نشه من رو با ستايش تنها میزاری !؟

ستاره چون می دونست که ، من هر وقت می خوام نقاشی بکشم باید دوروبرم خلوت باشه ، گفت: باشه

از کنارستايش بلند شد و رفت بیرون . ستايش رو با من تنها گذاشت . ستايش مضطرب و لبخند به لب به ستاره خیره بود تا که از در بیرون رفت . حالا من و ستايش بودیم ، تنهای تنها. تازه از این مهمتر، این بود که من داشتم به یکی از آرزوهام ، یعنی کشیدن ستايش می رسیدم

رفتم کنارش روی تختم نشستم هنوز سلام نکرده بودم که جیخ فنرای تشک بلند شد . گفتم : به خوبی خودتون ببخشید ، آخه تخت من یه کمی بی ادبه. اون فقط همون لبخند رو روی لبش تکرار کنان داشت ، منم خندیدم ... !؟

گفتم : ستايش خانوم تا ستاره پیدا نشده ، بهتره بریم سر اصل مطلب

باز گفتم : بهتر نیست که اون روسری گل قرمزی رو از سرتون بردارین ؟ این رو از ته دلم می خواستم ، آخه خانما با اون موهای بلند و رهاشونه ، که صورتشون قشنگ میشه ؛ جذاب و دل ربا میشن

تجسم کن ، خوب پیش خودت تصور کن . ستايش روی تپه سبز ، موهاش رها رو سینه ی باد ، صورتش سرخ از سیلی سرد باد ؛ ببخشین این حرف توی گلوم گیرکرده داره خفم می کنه ، « می کشم اون باد رو که بخواد به صورت ستايشم سیلی بزنه . » داشتم می گفتم : صورت سرخش با اون موهای طلایی چی می شه ، یه فرشته . هر چند اون خودش یه پری زمینیه

گفتم : آخه حیف نیست ، این موهای قشنگ رو زیر این تیکه پارچه قایم کردین . توی نقاشی موهاتون خیلی قشنگ می شه ، گفته باشم نگین نگفتی

بازم فقط لبخند ، نمی دونستم قرار بود من آزمایش بشم یا ستايش ، یا هر دو

ولی نه ستايش دختر نجیبی بود . از قدیم با خواهرم همبازی بود . آره ! نه! ، نه! آره ! ، نه ! ، نه قراره من آزمایش بشم . شاید خیلی ساده از طرف ستاره و شاید هم خلیی سخت تر از طرف یکی دیگه ...!؟

ولی نه واقعا تو بگو؛ عاشق ، مجنون این چیزا حالیشه !؟

گفتم : از قدیم گفتن سکوت علامت رضاست . بزارین کمکتون کنم

روسری رو از سرش در آوردم . برداشتن روسری همانا ، ریختن موهاش رو دستم همانا ؛ موهاش طلایی بود ، همون جوری که همیشه فکر می کردم با یه موج ملایم مثل یه آبشار طلایی روی شونه هاش افتاده بودن . توی دلم خالی شد ، هری ریخت . با خودم گفتم : یعنی می شه

توی صورتش نگا کردم ؛ عین یه خورشید خانم شده بود . گفتم : دروغ نگم تو قشنگترین سوژه ای هستی که من تا حالا کشیدم

کمی که روم بازتر شد . گفتم : می شه کمی جابجاشین

با یه اشاره به بازوش به اون سمتی که می خواستم جابجا شد . مثل یه نقاش حرفه ای بهش نگاه می کردم . گفتم : اگه موهاتون این جوری باشه بهتره

با دستم بهشون فرم دادم . دیگه با اون راحت بودم . یه احساس دیگه داشت سر تا پامو پر می کرد . گفتم : خوب عزیزم ، این جوری دیگه عالیه

تخته شاستی رو بلند کردم تا شروع به کشیدن عشق ، نه ببخشید ستايش بکنم . که ستاره یه دفعه اومد تو، دست عروسکش رو گرفت . همین جور که داشت بیرون می رفت ؛ گفت : داداش نمی خواد بکشیش ، تصمیم گرفتم ستايش رو با خودم ببرم

راستی هنوزم که هنوزه من به آرزوم نرسیدم ..!؟

اینم یه داستان دیگه ، امیدوارم خوشتون اومده باشه.