يه چيــزايی توی اين زندگیـه كه هميشـه اسـمش حاشيـه است ، مـياد قـشنگ ميشـه مـتنِ زنـدگيت . بيشتـر جای اينكـه خودی نشـون بـده فـقط نگات ميكنـه ..! دستـم به هيـچ كاری نميـره ..! حس هيـچ كاری نيست ..! حتـی حوصـله ی فكـر كـردن نـدارم ..! شايـد اين حـرف من يه تـوهمِ خود متفـاوت بينی باشـه ! امـا معتقـدم انسـان هايی هستنـد كه دردهاشون ، عـادتهاشون ، حـرف هاشون ، فكـرهاشون ، احساسشون و از همـه مهمتـر دل هاشون ، در هيـچ جای اين دنيـا اونجـور كه بايـد درك نميشه و هيچوقت به انـدازه ی ساده تـرين نيـاز فهميـده نميشـه ، واسه همين از وقـتی پا به دنيـای خـاكی گذاشتنـد غـربت نشين بودنـد ! در خـانه ی خـود ، در شـهر خـود ، در خـاك خـود بودنـد ، امـا در معنـای واقـعی غـربت نشين بودنـد ...!

* دل را به كف هـر كه نهـم باز پس آرد ... كس تابِ نگهـداری ديوانـه نـدارد *

ميخـوام بشينـم و باز به همـه ی رويـاهام و برنامـه هام خوب فكـر كنـم .( يه كـم وقـت اضافـه ميخـوام )

 تــنـهــا شـــادی زنــدگـي ام ايـــن اسـت كــه هيــچ كــس نـــميدانــد تــا چــه حـــد غــمـگـيـنـم

به دور دست ها نگاه ميكنـم و به فاصـله ها .. يه نـردبان كه از هـزار جـا هـزار بار شكستـه و دوبـاره با يه تيـكه طـناب وصـل شده .! اين همـون نـردبانيست كه قـراره منـو به تـو برسونـه !

هـر آدمـی به دنيـا ميـاد بهش يه نـردبان ميـدن ، بعضـی ها زرنگـن و تنـد تنـد پلـه هاشو ميـرن بـالا ، بعضـی ها مثـل من ولی ... و با گنـاهای ريـز و درشتشون با نـردبان ميـان پايين ، اينطـوری ميشه كه پلـه های نـردبان رو می شكنن و اينه كه تـو رو ، راه رو ، حقيقت رو ناديـده ميگيـرن ..!

و فاصـله ها و دور دست ها .....

دلـم ميخـواد فاصـله م رو كـم كنـم ولی به خـودم ، به نـردبونم ، به بـاورهام اعتمـاد نـدارم .

يه نـردبون شكسته هيـچ وقـت اونقـدر مطمئن نيست .!

از تكـرار می ترسـم

از سـقوط

و از دور دست ها

يه نـردبونِ نـو ميخـوام ، يه باور درست تا بفـهممت ..

تا ازش بالا بيـام

بيـام كـنارت

و .....

نگاهـم ميكنـی

بوسه می شـوم ميـان چشـم هايت

به رنگِ گونـه های شـرم .