داستــان
« درويش و شـيطان »
درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود ..
پــس از انــدك زمــانی داد شيطان در می آيد و رو به فرشتگان می كنــد و می گويــد :
جاسوس می فرستيد به جهنم !؟
از روزی كه اين آدم به جهنم آمده مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميــان را هدايت می كند و ...
حالا ، سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين بود :
بـا چنــان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افـــتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند ..
...

« موش و تـله موش »
موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا برای چيست !
مــرد مــزرعه دار تازه از شهر رسيــده بود و بسته ای بــا خود آورده بود و زنــش با خوشحالی مشغول بــاز كردن بستــه بود ..
موش لب هــايش را ليسيــد و با خود گفــت : كاش يك غذای حسابی بــاشد .
امــا همين كه بسته را بـاز كردند ، از تــرس تمــام بدنــش به لرزه افــتاد ...
چون صاحب مــزرعه يك تــله موش خريــده بود !
موش بــا سرعت بــرگشت تا اين خبــر جديد را به همــه ی حيوانات بــدهد !
او به هر كسی می رسيد می گفــت :
توی مــزرعه يك تــله موش آورده اند ، صاحب مــزرعه يك تــله موش خريده است . . !
مــرغ با شنيدن اين خبر بال هايـش را تـكان داد و گفـت :
آقای موش ، برايــت متاســفم ! از اين به بعد خيلی بايد مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تــله موش نــدارم ! تــله موش هم ربــطی به من نــدارد ..!
ميش وقتی خبــر تـله موش را شنيد ، صدايی بلنــد سر داد و گفــت :
آقای موش من فقط می تـوانم دعايِـت كنم كه توی تـله نيفـتی ، چون خودت خوب می دانی كه تـله موش به مــن ربــطی نــدارد ! مطمئن باش كه دعای من پشت و پــناه تو خواهــد بــود ..!
موش كه از حيوانات انتـظار همـدردی داشت ، به سراغ گاو رفت ! امـا گاو هم با شنيدن خبــر سری تكان داد و گفــت :
من تا حالا نديده ام يك گاوی توی تـله موش بيفتـد ! او اين را گفت و زير لب خنده ای كرد و دوباره مشغول چريدن شد ..!
سرانجام موش نااميـد از همه جا به سوراخ خودش بـرگشت و در اين فـكر بود كه اگر روزی در تـله موش بيفتـد ، چه می شود !؟
در نيمه های همـان شب ، صدای شديـد به هم خوردن چيزی در خانه پيـچيـد ، زن مـزرعه دار بلافاصله بلنــد شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تـله افـتاده بود ببينـد . . .
او در تاريـكی متوجه نشد كه آنچه در تـله موش تقلا می كرده ، موش نبوده بلكه يـك مـار خطرناكی بود كه دمش در تـله گير كرده بود ، همين كه زن به تـله موش نزديـك شـد مـار پايـش را نيـش زد و صـدای جيـغ و فريـادش به هوا بلنـد شد ! صاحب مـزرعه با شنيدن صـدای جيـغ از خواب پريـد و به طرف صـدا رفـت ، وقتی زنـش را در اين حال ديـد او را فورا به بيمارستان رساند ، بعد از چند روز حال وی بهتر شد اما روزی كه به خانه بـرگشت ، هنوز تب داشت !
زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بـود ، گفـت :
برای تقويـت بيـمار و قطـع شدن تب او هيچ غذايی مثل سوپ مـرغ نيست . . .
مـرد مـزرعه دار زنـش را خيلی دوست داشت فورا به سراغ مـرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مـرغ در خانـه پيچيـد ..
امـا هر چه صبر كردنـد تب بيـمار قطـع نشد ، بستـگان او شب و روز به خانـه ی آنـها رفت و آمد می كردند تا جويـای سلامتـی او شـوند ، برای همين مـرد مـزرعه دار مجبور شـد ميش را هم قربـانی كند تا با گوشت آن برای ميهمانـان عزيزش غذا بپزد !
روزها می گـذشت و حال زن هر روز بدتـر می شد ، تا اينـكه يك روز صبح در حالی كه از درد به خود می پيچيد از دنيـا رفت و خبـر مردن او خيلی زود در روستا پيچيـد !
افراد زيادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردنـد ، مـرد مـزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بـگذرد و غذای مفصلی برای ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند !
حالا موش به تـنهايی در مـزرعه می گرديد و به حيوانان زبان بستـه ای فكـر می كرد كه كاری به كار تـله موش نداشتنـد !
نتيجه ی اخلاقی :
اگر شنيدی مشگلی برای كسی پيش اومده و ربطی هم به تــو نداره ، كمی بيشتـر فكـر كن . . . شايـد خيلی هم بی ربط نباشـد . . . !
...
برای آنـكه پرواز كنی ، پيـكر خويـش را به حال خود رها مكن !
...
آه اين زندگی است كه زندگی را می طلبـد ، به توان و اميـد ، بـه اشتيـاق و شور . . . امـا بـه قالـب انـدامـهايی در آمـده است كه دلواپـس مـرگند و نـگران گـور . . .
در اينـجا هيـچ گـوری نبـاشد ، هيـچ گـوری .
« جبـران خليـل جبـران »
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه