سراغ همه میرود ... ! چه هرزه ایست ... ! این تنهایی
خَندھ ام میگیــــرَد وَقتے پـَـــس از مـُـدَتــــ ها بے خَبرے بے آنکھ سرآغے از این دِل آوآرھ بگیرے میگویے : دِلم بَرایت تنگــــ است .. یا مَرا بــھ بازے گرفتھ اے یآ مَعنے وآژه هایَت را خوب نِمیدآنی دِلتَنگےاتــــ ارزانے خودَتــــ
نزدیک ترین آدم به تو اون کسی است .. که از دورترین فاصله همیشه به فکرته
...
اشتباه من این بود هر جا رنجیدم خندیدم ، فکر کردند درد ندارد سنگین تر زدند ضربه ها را ..
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 23:55 توسط الهـه ی عشق ( سمیه بهار )
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه