ديشب بدجوری ‌هوايی شده بودم ! همش تو فكر مامانم بودم !

دلم براش خيلی تنگ شده ... مثل هميشه ... بغض توی گلوم گير كرده بود !

آخرشم تركيد ! فردا ميخوام برم پيشش ، شايد دلم آروم بگيره !

...

***

نميخواستم شبم بارون بگيره

نميخواستم دلم بی‌جون بميره

ميخواستم تا سكوت سرد احساس

نفسهاشو بازم از سر بگيره

ميخواستم آبیه چشمای دريا

هميشه پيش من اينجا بمونه

حالا برگشتم و زار و پريشون

چطور ميخوام بشم بازم بهارت

پی نوشت :

امروز قرار بود استادمون برام کلاس خصوصی بگذاره و خوب منم رفتم

آخه شش جسله عقب بودم ! ولی امروز توی یک جسله شش جسله ی که

عقب بودم رو تو دو ساعت بهم گفت و منم که باهوش و با استعداد ( یه خورده خودمو تحویل بگیرم)

همه رو یاد گرفتم ! خلاصه استادم خیلی تحویلم گرفت و گفت خیلی باهوشی

حالا واقعا انقدر باهوش هستم ! نمیدونم !

تنهايی داره داغونم ميكنه ...