الان منم يا قبلا من بودم ...!؟
Dime porque te me vas y nada puedo hacer
Que pecado cometi para marcharte asi ... De mi
Se que esta es la ultima vez que me veras te vere
Ya no es facil ovidar perdi la oportunidad
No me puedo perdonar sigo mi camino
Y sigo sola conmigo caminando a solas
Mi mundo se deeumba todo
Me queda seguir esperar y cambiar y llorar y dejarlo todo
Qutarme el llanto de mis ojos
Alimentando esta ilusion y soportando este dolor
Caminar por las calles y ver
Que las cosas no pueden volver
Ver la gente a mi lado pasar
Sin que puedan y quieran pensar
Y tal vez sea una nueva estacion
Que me pone de nuevo en el rol
Protagonico fin de terror
Con el miedo de la involuntad
De mirarme y querer escapar
De creer y volver a caer
Del delirio de la decepcion
Y esta vez disparaste a matar
Sola ... sola
Siguiendo sola
" ترجمه ی شعر بالا "
به من بگو ... چرا از پیشم میری !؟ بخاطر رفتنت ، نمی تونم كاری بكنم و انگار مرتكب گناه شدم ! تو مال منی می دونم اين آخرين دفعه ای كه می بينمت و تو من رو می بينی ! الان ، فراموش كردن راحت نيست ! فرصت رو از دست دادم نمیتونم خودم رو ببخشم ... راهمو ادامه ميدم ، تنهایی ادامه ميدم ، تنهایی قدم ميزنم
دنيای من ، همه چيز رو نابود ميكنه برای من : حركت ، اميد ، دگرگونی ، گريه ، رهایی ، رفع اشك چشمم ، رويای زندگی بخش و تحمل اين غصه رو به يادگار بزار
قدم زدن در خيابان و تماشای چيزهایی كه نمی تونن برگردن نگاه به آدمهايی كه از كنارم رد ميشن بدون اينكه قادرو مايل به فكر كردن باشن و شايد اين فصل تازه ای برای قرار دادنم در يك نقش جديد باشه
دچار وحشت با ترس ناخواسته از تماشای خودم ، فرار از عشق قبول كردن و بازگشت به سرازيری جنون و نااميدی شدم و تو در اين لحظه وقت رو از دست ميدی
تنها ... تنها ... تنها ادامه ميدم ...!؟
***
توی قلبم جای پای توست ... جايی كه عشق به دنيا اومد
انقدر دچار تغییر شدم که حتی خودم هم گاهی وقتها شک میکنم که آیا این منم ..!؟ این بهار ی که الان داره راه میره و اینقدر محتاط و با آرومی و تو فکر که بعضی وقتها حتی متوجه ی تيربرقها و ماشين های كه جلوی راهش پارك كردن نميشه ! همون دختريه كه زمانی ديوارها و درختها ، گنجشكها و گربه ها از دستش آسايش نداشتن ! آيا اين دختری كه با هواس پرتی از خيابون رد ميشه همون دختريه كه وقتی از راه رفتن روی لبه ی جدول خسته ميشد يهو وسط خيابون می پريد ! آيا اين منم با لبخندی تلخ كه هرچی تلاش ميكنم موفق به محوش نميشم ! در وجودم جوششی هست كه نميدونم از چيه !؟ اعتقاداتم و حرفهایی كه اين همه سال بهشون پايبند بودم و براشون جنگيدم برام كمرنگ شده ... برام سخته كه می بينم اعتمادم به خودم و تواناييهام انقدر آسيب ديده كه به هيچ وجه نمیتونم ترميمش كنم ! و بدتر از همه اينكه ...! نمی دونم تو اين سالها كه گذشته من بودم يا الان اين منم ..!؟ آيا الان درسته يا قبلا درست بوده ..!؟ آيا الان دارم خودمو گول ميزنم يا قبلا خودمو گول ميزدم ..!؟ اين روزها كه ميگذره چه سخت و چه آسون ... شايد يه روزی به اين دلواپسيها بخندم ! البته ... ولی الان با اين بی اشتهایی مزمن كه ماههاست گرفتارشم و با اين خستگیها و ... !؟

به خطی كه روی دستمه ... به دردی كه توی قلبمه ... دوست ندارم زمونه رو ... نفرت گرفت وجودمو
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه