قلبم فاصـله ها را برمیــدارد . . .
احساسم را چگونـه بنویســم
که اگر هم خستـه شد
برای دوبـاره خستـگی بی تـابی کنـد
و
اینـبار گیتـارم را فقـط برای تو کوک خواهـم کرد
و برای تو خواهـم نـواخــت
تا باشـور عشــق
خستـگیـت را بزدایـم
..
ندیـدم هر آنچه را که بایـد می دیدم
دیـدم هر آنچه را که نبایـد می دیدم
نشنیـدم هر آنچه را که بایـد می شنیدم
شنیـدم هر آنچه را که نبایـد می شنیدم
نتوانستـم حس کنـم آنچه را که بایـد حس می کــردم ، چـرا !؟
و حـــالا ...
...

فاصـله هـا آرامـش رو ازمـون صلـب کـردن ...!
تا حالا شده اونقـدر توی مشگـلات غوطه ور بشـی و سختیـها اونقـدر بهـت فشار بیـاره که خودبخـود اشک از چشمـات سرازیـر بشـه و تو ناتـوان از اینکــه بخـوای یه راه حلـی برای این همـه مشگل پیـدا کنـی !؟
و به هـر راهـی که فکـر میـکنی آخرش به نتیجــه ای نمیـرسی و دیگــه اونقـدر بهـم میریـزی که دلـت میخـواد حتی بهشـون فکـر نکنـی ... ولی بازم نمیـشه ..!
اینجـور موقـع ها دوست داریـم اون کسی رو که از همـه برامـون عزیزتـره صدا کنیـم و ازش کمک بخوایم ...
ولی اگه اونـم جواب نـده که همـیشه جواب میـده ( ما بینـایمـون ضعیـفه ! و این یه حقیقتـه تلخـه که همـیشه وجود داشتــه ) و ( یه وقتـایی دلش میخــواد تو رو امتحان کنـه و دیر جوابـت رو مـیده ) ...
اون موقـع دنبـال یکی دیگـه میگـردی ، دنبـال کسی بعـد از خدا ... حالا ممکنـه اون هر کسی باشـه ...
شایـد بهتــرین دوست ... شایـد یه غـریبـه ... شایـد خواهـرت یا برادرت ... شایـد پـدرت ... شایـدم مـادرت ...
حالا فکـرشو بکـن اگه یکی از همینـا که دنبـالش میگـردی ، نتــونی پیـداش کنی و شایـد حتی نشونی ازش نداشتـه باشی ، چه حالی میشـی !؟
شایـدم اونقـدر ازت دور باشـه که برای یـک بار دیـدنش آرزو میـکنی ...
سختــه ، نه !؟
اصلا شایـد مشـگلی نباشــه و فقـط دوست داشتـه باشی اونی که دوسـش داری پیـشت باشه ، فقـط پیـشت باشـه ( حتی در سکوت ) ... یا اونی که دنبـالشی کنـارت بشینـه و به حرفـهات گوش بده ... یا ...
بازم بایـد بگـردی و بازم این فاصـله هــا ...
به نظـر شما فاصـله هــا چی ازمـون میخـوان !؟
جونمـونـو !؟
شایـد برای خیـلی ها فاصـله هـا مهـم نباشـه ، یا شایـد داشتن فاصـله به نفعشـون هم باشـه ...!
ولی برای خیـلی ها هم دردآوره ...
و شایـد من یکی از همـون های باشـم که این فاصـله هـا داره ریشـه ی به نظـر سبـزم رو مـیسوزونـه ...!
...
بـزن بـاد بهـاری
تازه تـر شـم
بـزن از کار دنیـا بی خبـر شـم
بـزن تا سیــم آخر آی جــدایی
هلاکم کن از این عشـق خدایی
مـنو درد جــدایی
وای بر من
از این عشــق خدایی
وای بر من
"فرزانه"

شاهد مرگ غم انگیز بهارم ، چه کنم ؟
ابــر دلـتنگــم اگر زار نبــارم ، چه کنم ؟
نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم
زلـف افشــان تو گردیـده حصارم ، چه کنـم ؟
از ازل ایل و تبــارم همــه عاشــق بودنــد
سخت دلبسته ی این ایل و تبارم ، چه کنم ؟
من کزین فاصله غارت شده ی چشم توام
چون به دیدار تو افـتـد سر و کارم ، چه کنم ؟
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میــله هـای قفسـم را نشــمارم ، چه کنــم ؟
"سید حسن حسینی"
...
نور میـخوام
سفیدی میـخوام
روشنائیه مطلق میـخوام
...
میـخوام بنویسـم سفید
میـخوام نوشـتنم سفید رنگ بشـه
...
خودم برای خودم "من"
شایـد آن روز که سهراب نوشت : تا شقـایق هست زندگی بایـد کـرد خبـری از دل پر درد گل یاس نداشت
بایـد اینجـور نوشت : هـر گلی هـم باشی چه شقـایق چه گل پیچک و یـاس زنـدگی اجباریست
...
جملات پر مفهمومی می نویسم ها ، مگه نه !؟

بیا تا تکیـه گاه من تـو باشی ... دلم مثل خودت تنـهای تنهاست
پ.ن :
می نويـسم از درد ..... می توانی !؟ برگرد ...
ديـروز تمام خاطرات با تو بودن را دور ريختـم ، امـروز هر چه می گردم خـودم را پيـدا نمی كنـم ..!
گذر تك تك اين ثانيـه های سپـری گشتـه ی عمـرم به قديـمی شدن دوستـيت می ارزد ...
...
دوبـاره نـامه ات را بـاد آورد ... دو خط بـاران دو خـط گريـه كمی درد
جواب ساده ای می خواست امـا ... تمـام دفتـرم را خط خـطی كرد
...
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه