ثانیه هایی به رنگ خاكستـری + طومـار سردرگمی + . . .
می گفتـند :
مصـرعی از قلب من ، با مصـرعی از قلب تـو / شاه بيتی می شود در دفتـر و ديـوان عشق
...
عشق در لحظه پديـد می آيـد ، دوست داشتن در امتـداد زمان
عشق معيارها را درهم می ريزد ، دوست داشتن بر پايـه ی معيـارها بنا می شود
عشق ناگهان و ناخواسته شعله می كشد ، دوست داشتن از شناختن سر چشمـه می گيرد
عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانين طبيعی است
عشق فوران می كنـد چون آتشفشان . شُـرِه می كند چون آبشاری عظيـم ، دوست داشتن جاری می شود چون رودخانـه بر مسيـری با شيب نرم
عشق دق البـاب نمی كند ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست ، حسابگر نيست ، سر به زير نيست ، مطيـع نيست ، ديـوار را باور نمی كند ، كوه را باور نمی كند ، گرداب را باور نمی كند ، زخمـهای دهان باز كرده را باور نمی كند ، مرگ را باور نمی كند و در آخر سربازی نرفته نيست ، دشمن هـم نيست ...
عشق لطفی است بی معنـا ... عشق موجی است بی دريا ... عشق افسانه ای است گنگ ... عشق سوختن و خاكستـر شدن است ...
می گوينـد : عشق انـدوه و حسرت است و خواری ... عاشق نشويـد اگر توانيـد ..
...
كلامی بـرای گفتن ندارم
چيـزی بـرايم نمـانده جز بقايـای قلبی سوختـه و لاشه ی احساسی مرده
كابوسی تلخ است يا خوابی شيـرين
كه تو می آيی تا در آغوشم گم شوی و شادمـانه بر پهنـای صورتـم بغلتی
ديگر عقـل و احساسم با هم ستيـزه ندارنـد
حتی جنـون هم جرات ورود بـه دلم را ندارد
گامهايم سست شده و جام روانـم لبريـز از تهی است
با اينـكه زيبـاتريـن لحظه هايـم را به پای ساده تريـن دقايـقت ريختـم
هرگز نفهميـدی كه عاشقتريـن هستـم
مدتهـاست كه واژگان ماتم و غربـت برايـم تكراری و قديمی شده اند
فقط و فقـط فكر می كنـم بلكه بهانـه ای برای زنده مانـدن پيـدا كنـم
. . . ولی افسوس . . . دريـغ . . .
چيـزی جز حسرتِ پـرواز در خود نمی يابـم
نخواستـم به يادم باشی
تنها از تو می خواهم دلهای كوچك و آسمانی گلهای نرگس و ياس و شقايقـم چيزی نفهمنـد
رفتن از اتاق گلهای سرخ سخت است .. اما بايـد رفت .. چون تو می خواهی ، بايـد رفت . . .
...
دلم شكست طوری كه صدايش قرنهـا در وجدانت پـژواك می كنـد ! صدای گريه ام پيام آور غربت شبهای بارانی بعد از غروب های پاييز است ..! آخرين نگاهت بـذر غربـت تلخی را در دلم كاشت كه حتی با اوج گريه های شبانـه ام نيز سيراب نمی شود ..! از اين كه فراموشم كرده ای غمگين نيستم چون در خيالم فقط با تو پـرواز می كنم ... ديوار غرورت با صد سنگ ، چشمـان مرا در هوس روزنه ای نور بسته است .. ديگر فنـا شدنِ جوانی ام و جسمی پر از عطشهـای آتشين عشق برايـم مهم نيست . . . !
من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من ... من خودم بودم و يك حس غريب كه به صد عشق و هوس می ارزيد ... و حالا شده ام ... نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من ..! يه عاشق با يه حس غريب .. ميدانـم بهای عشق چيـزی به جز عشق نيست .. امـا . . .
...
***
باز امشب غزلی كنج دلم زندانی ست / آسمان شب بی حوصله ام طوفانی ست
هيـچ كس تلخی لبخنـد مـرا درك نكـرد / های های دل ديوانـه ی مـن پنهـانی ست
حالمان بد نيست ! غم كم می خوريم .. كم كه نه ، هر روز كم كم می خوريم !
آب می خواهم سرابم می دهند .. عشق می ورزم عذابم می دهند !
خود نمی دانم كجا رفتم به خواب .. از چه بيدارم نكردی آفتاب !؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند .. بيگناهی بودم و دارم زدند !
سنگ را بستند و سگ آزاد شد .. يك شبه بيداد آمد ، داد شد !
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام .. تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اين است ، مرتد می شود .. خوب اگر اين است ، من بد می شوم
بس كن ای دل ، نابسامانی بس است .. كافرم ديگر مسلمانی بس است !
در ميان خلق سردرگم شدم .. عاقبت آلوده ی مردم شدم !
بعد از اين با بی كسی خو می كنم .. هر چه در دل داشتم رو می كنم !
نيستم از مردم خنجر به دست .. بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست
بت پرستم ، بت پرستی كار ماست .. چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چون لب تر می كنم .. طالعم شوم است باور می كنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام .. راه دريا را چرا گم كرده ام !؟
خسته ام از قصه های شومتان .. خسته از همدردی مسمومتان
اين همه خنجر دل كَس خون نشد .. اين همه ليلی كسی مجنون نشد !
قفل غم بر درب سلولم مزن .. من خودم خوش باورم گولم مزن !
من نمی گويم كه خاموشم مكن .. من نمی گويم فراموشم مكن
من نمی گويم كه با من يار باش .. من نمی گويم مرا غمخوار باش
من نمی گويم ، دگر گفتن بس است .. گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين ، شاد باش .. دست كم يك شب تو هم فرهاد باش !
آه ! در شهر شما ياری نبود .. قصه هايم را خريداری نبود
وای ! رسم شهرتان بيداد بود .. شهرتان از خون ما آباد بود
از در و ديوارتان خون می چكد .. خونِ منِ ليلیِ مجنون می چكد
آسمان خالی شد از فريادتان .. بيستون در حسرت فرهادتان
كوه كندن گر نباشد پيشه ام .. بويی از فرهاد دارد ريشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود .. قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم ، هر دوپايم خسته بود .. تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد !؟ نه ! .. فكر دست تنگ ما را كرد !؟ نه !
هيچ كس از حال ما پرسيد !؟ نه ! .. هيچ كس اندوه ما را ديد !؟ نه !
. . . هيچ كس وسعت تنهايی ام را حس نكرد . . .
...
نویسنده این شعر رو پیدا نکردم .
...
حرف هست .. عشق هست .. نه اينكه حرفی برای گفتن نباشد ! درد هست ! اما ، چه بگويم وقتی نه در آرزوهايت حرفی از رويـای با مـن بودن است ! نه در روزهايـت تلاش بودن با من ! گمان مـبر هميشه حوالی خوابهای تو بيـدارم ! گمان مـبر هميشه عاشقانـه می نويسم و می خوانمت ! بيـدار بـودم ، عاشقانـه می نوشتم ، عاشقانه می خواندم ../ عشق ، به زخم كه برسد ، سكوت می شود ، زخم كه عميق شود ، بيـداریِ دل ، درد دارد ! من در اين بغض های هر لحظه ام ، در اين دلتنگی های مـدام ، در اين آشفتگی دقايقـم ، دارم سكوت می شوم ! با من از عشق چيزی بگو ، پيش تـر از آنكه زخم هايـم عميـق شوند ! و اگر نگفـتی تـو را . . .
...
زنـدگی كردن من مـردن تدريجی بـود / آنچه جان كنـد تنم ، عمر حسابش كردم
"محمد فرخی یزدی"
...
پشت اين ديِـوارهای سرد و سخت
لای اين ويرانـه های گنـگ و كور
در دلِ شهر پر آشوِبِ دروغ
من گدايی می كنـم يك كاسه نور !
زاده دريايم و همـزاد آب
آشنـای نغمه و رود و هزار
مردم اينجا ولی نشنيده انـد
قصه ی پر غصه ی عشق و انار !
روزی از آن روزهایِ سبـزِ دشت
من ز شهر ياس و شب بـو آمـدم
گفته بودنـد نور قسمت می كننـد
من بـرای نـور اين سو آمـدم !
آمـدم ، اما چه ديـدم جز فريـب
چشم هايی از دروغ و مبهمند
دست هايی كه كثيفنـد و سيـاه
چهره هايی كه همـيشه درهمنـد !
با دلی از جنس سرخ رازقی
همدمـم ای وای همرنگ ريـاست
آرزو دارم شود همـرنگ صبـح
صبـحگاهانی كه بی رنگ و ريـاست !
در پسِ پـرچين دلهای شمـا
آدمـكهای خيالی ديـده ام
آنكه می گفت نـور را فهميـده است
عابر شهر سياهی بـوده است !
كوله بـار بی كسی بر دوش من
راهگرد كوچه ی تنگِ شبـم
آسمـان قهر است اينجا با همـه
نيست باران تا كنـد يك شب ترم !
جز سرابی از بهـاری كاغذی
اين طرف فصلی نمانـده ای عزيـز !
گامها بی مقصد و ره بی سوار
تيغهـا بهـر بريـدن تيـزِ تيز !
يك شبی من ميـروم بی ردپـا
با دو بال سبـز رويـای دلـم
می شوم گم در ميـان جنگلی
باز من دلتنگ بـوی ساحلـم !
...
..
از من نپرس چقـدر دوستت دارم
اينجا در قلب من حد و مـرزی بـرای حضور تـو نيست ..
به من نـگو كه چگونه بی تو زيستـن را تمـرين كنـم !
مگر ماهی بيـرون از آب می توانـد نفس بكشـد !
مگر می شود هوا را از زندگيـم بـرداری و مـن زنده بمانـم !
بگو معنی تمـرين چيست !؟
بريـدن از چه چيـز را بايـد تمـرين كنـم !؟
بريـدن از خودم را !؟
مگر همـيشه نگفتـم كه تـو پـاره ای از تن مـنی !؟
از من نپـرس كه اشكهايـم را برای چه بـه پـروانه ها هديـه می دهـم !؟
همـه می داننـد كه دوری تـو روحـم را می آزارد ..
تو خود پـروانه ها را به من سپـردی كه ميهمـان لحظه های بی كسی ام باشنـد ..
نگاهـت را از چشمم برنـدار ، مـرا از من نگيـر ..!
هوای سرد اينجا را دوست نـدارم ..
مـرا عاشقانـه در آغوش بگيـر كه سخت تنهـام ..!
...
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه