خستـه ام از لبخنـد اجبـاری
میدونم که تموم نشدنیه ...
احساس پـوچی داره منـو میکشـه به نظر شاد و سرخوش میـام ولی در حقیقت داغونـم . . . شايـد هم فقط پوچی نبـاشه ! نميدونـم !
پراكنـدگی افكـار و پرشش به همـه جا و هيـچ جا هيـرون و سرگردونـم كـرده ! چرا فكـر كردن تمـوم نمـيشه !؟
...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 19:13 توسط الهـه ی عشق ( سمیه بهار )
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه