ضـربه هايت كاری بـود

امـا

قلـب من هنـوز مـی تپـد

چون جای شاهـرگـم را نميـدانستـی !

تـو را خوب می شناسـم

تـو از فلز و خاكستـر و آتش آفريـده شدی ..!

...

من مونـدم و ربكا .. چنـد دستمـال كاغذی و يه دل كه بارها آتيش گرفتـه از .. و قلبـی كه صدای شكستنش و همـه شنيدن جز تـو ..!

شكستـن دل صداش يك كـم كمتـر از صدای شكستـن قلبِ ولی مـوج شكستـه شدن قلب ويـروون كننـده و وحشتناكـه .. راهـی واسه آروم كردنش سراغ نـدارم !

نگاه ساكـت باران به روی صورتـم دزدانه ميلغـزد ! ولی باران نمـی دانـد كه من دريايـی از دردم ! به ظاهـر گرچه می خنـدم ! ولی اندر سكوتـی تلخ می گريـم !

عجب !

عاقبت از عشـق تـو اهل كليسـا مـی شوم / می كـشم دست از مسلمانـی مسيحا مـی شوم

آنقدر بر كشتـی عشقت نشينـم همـچو نوح / يـا به ساحل مــی رسم يـا غـرق دريـا مــی شوم

نویسنده این دو بیت رو نمی شناسم.

. . .

پ. ن : دارم از تب می سـوزم ولی نتونستـم چيزی ننويسـم ! چراشـم بمانـد .