ديالوگ :

 

بانی : اين ماشين كه مال ما نيست ..

كلايد : چرا ، هست ...

بانی : اما ما با اون يكی ‌اومديم ..

كلايد : خوب دليلی‌ نداره با همونم برگرديم .

...!

 

(بانی و كلايد)

 

***

 

آنگاه كه غرور كسی ‌را له ميكنی ..

آنگاه كه كاخ آرزوهای كسی‌ را ويران ميكنی ..

آنگاه كه شمع اميد كسی را خاموش ميكنی ..

آنگاه كه بنده ای را ناديده می‌نگاری ..

آنگاه كه حتی ‌گوشت را می‌بندی تا صدای‌ خورد شدن غرورش رانشنوی ..

آنگاه كه خدا را می‌بينی و بنده ی ‌خدا را ناديده می‌گيری ..

می‌خواهم بدانم !

بسوی ‌كدام قبله نماز می گزاری‌ كه ديگران نگزارده اند ...!؟

دستانت را به سوی‌ كدام آسمان دراز ميكنی تا برای‌ خوشبختی ‌خودت دعا كنی‌ ...!؟

...

دلتنگم ... خيلي زياد ...