سكوت خـط خطـی شـده ..!
شبيه چشمهــای تـو پــر از گنــاه می شـــوم
ميـان ظلمــت شــب قـــبيله مـاه می شـــوم
بـه آتش ســكوت خـود تـو را مــذاب می كنـم
و شعلــه شعلـه ی تن تـو را پنـاه می شــوم
خدا ،زمين ،گناه ،عشق ،من و تو ،ببين چطور
بـه خاطــر غـــرور تـو زيـاده خــواه می شـــوم
هـوا نمـی رسـد بـه خلــوت زمـين بــدون تـــو
نفس ،نفس تـو را كشيـده ام كه آه می شوم
هــزار و يـك شــب گنــاه من تــويـی و بـاز من
كه شهرزاد قــصه های شــام گاه می شــوم
در ايـن قمــار بـازی سيــاه و روشــن جـــهـان
فــقط بـه خاطــر رخ تـو بـاز شـاه می شـــوم
همـيشه اقتــدا به حـضرت جنــون نمــوده ام
خيـال كرده ای كه با تـو سر به راه می شوم

***
فـقط يك بـوم سپيـد
يـك سطل رنگ آبی
به من داده انـد
من درخـواستِ يـك قلمـو دارم
صدایـی از اعـماق درونـم
با انگشتت اشاره كن به بـوم
ببخشيـد ، پـوزش
من قلمـو دارم
انگشتـم را در رنگ می زنـم
يك ، دو ، سه
نقاشی من تمـام شد
تنهـا سه نقطـه ی آبی
بچه هـا
دورِ بـوم من جمـع شده انـد
يـكی می گويـد فـقط سه نقطـه ی آبی
از آسـمان
چه زيباسـت
معماست
اين تابلـو حـرف دل من است
حـرفِ دلِ هـمه
اين تابلـو نه اسـم دارد
نه امـضا
فـقط سه نقطـه ی آبی
بی انتهـا
...
***
سرازيـر ميشـوم
سكوت را ميخوانـم
بين كوچه پس كوچه های گنگ
پيدايت ميكنـم
ديـدی خورشيـد پشت ابـر نمی مانـد
از فكـر تـو كه سرازيـر ميشـوم
از خجـالت آب ميشـوم
روی گونه هايـم
...
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه