مـی شناسـمت

با گـردنبنـدی از رنگين كمــان

و دريايـی كه در چشــمهايت جا مانـده

بعد از هـر بار كه بـاران به چشـمهايـم گـره مـی خورد

مـــــی آيی

آسـمانِ نگاهـم را آبی مـی كنی

دستهايـم را ميبری تا روزهـای آفـتاب

تا پنجــره ی اتاقـی

و من بهاری لبخنــدت می شـوم

و عـطر تنـد گل سـرخ در من می رويـد

كاش ميـدانستـی

اگر يك گل مـيان ما فـاصله بيفتـد

واژه هايـم لرزان

عـريانی انديشـه هايت

و زمسـتانی دسـتهايت می شونـد

و من می مانـم با تنهائيهــای بزرگ

خاطــره های سـبز

و آرزوهای پيــرو سكوتی دلگيـر كه در

نگاهـم تاب می خـورد

گاه كه در ذهن من در حاشيـه ی تاريك بی تـو بـودن

سُـر می خـورد

جـرات می كنـم پشت قـامت عشق

بلندتـر از هميشه بايستـم

و بگويـم :

عزيزتـرينــم دوسـتت دارم

یادها فراموش نخواهند شد ، حتی به اجبار…و دوستی ها ماندنی هستند ، حتی با سکوت… 

روزها رفتنـد

نيمكتِ خاطـره ها خاليسـت !

من به اميـد بهار بـودم

تا يـخِ فـاصله ها آب شـود ...