نَـفَـس ِ لـحـظـه هـا یــم تـنـــگ ا سـت . . . /
مـی شناسـمت
با گـردنبنـدی از رنگين كمــان
و دريايـی كه در چشــمهايت جا مانـده
بعد از هـر بار كه بـاران به چشـمهايـم گـره مـی خورد
مـــــی آيی
آسـمانِ نگاهـم را آبی مـی كنی
دستهايـم را ميبری تا روزهـای آفـتاب
تا پنجــره ی اتاقـی
و من بهاری لبخنــدت می شـوم
و عـطر تنـد گل سـرخ در من می رويـد
كاش ميـدانستـی
اگر يك گل مـيان ما فـاصله بيفتـد
واژه هايـم لرزان
عـريانی انديشـه هايت
و زمسـتانی دسـتهايت می شونـد
و من می مانـم با تنهائيهــای بزرگ
خاطــره های سـبز
و آرزوهای پيــرو سكوتی دلگيـر كه در
نگاهـم تاب می خـورد
گاه كه در ذهن من در حاشيـه ی تاريك بی تـو بـودن
سُـر می خـورد
جـرات می كنـم پشت قـامت عشق
بلندتـر از هميشه بايستـم
و بگويـم :
عزيزتـرينــم دوسـتت دارم
روزها رفتنـد
نيمكتِ خاطـره ها خاليسـت !
من به اميـد بهار بـودم
تا يـخِ فـاصله ها آب شـود ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 16:59 توسط الهـه ی عشق ( سمیه بهار )
|
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه