خـسته از بی رنگـی تکـرارم .. خـسته از ...
خـيلی وقـت بـود كه نبـود ، اونقـدر نـرم و بيصـدا رفـت كه حتی نگاهـم به انـدازه ی امتـدادِ يه تعجـبِ پرسشگرانـه نلرزيـد .! سـقف خيس چشـام يه ترك كوچيك هـم بـرنداشت ! حقيقتش تا مـدتی به هيشـكی حـرفی نـزدم . قـهر و آشتی های ما هميشـه عـين قـهر و آشتی های بچـه های پـر از شـوق و معصـوميت و به انـدازه ی روشنی دريا بـود . امـا انگار اين دفـعه قـهرش به شيـوه ی بزرگتـرا و صـدف دريـا بـود و من بی خـبر از همـه منتظـر خـبر آشتیِ اون بـودم . اون هميشـه می گفت بـرای من و با منه .. اهل دروغ هـم نبـود .
درسته بايـد قـبول ميكـردم كه من حالا حـكم يه غـريبه رو واسش دارم ! مـدتی بـعد من اون رو ديـدم بـدون اينكه اون منـو ببينـه ! ابـرهای فـشرده بـدجوری چشامـو از تصرف غـرور خـارج كردن .. سرازيـر شدن امـا سبك نشـدم و ..... او هنـوز بی خـبر و من بی خـبر از او ! او هنـوز نبـود ..!
تا چشـم وا كـردم چنـد مـاه گذشـته بـود و او هنـوز نبـود ...!
من منتظـر مـونـدم و .....
حتما لذت می بـری از شـكنجه ی كسی كه به جـرم ديـوونگی تقاص جـنونش رو به بـدترين وجه ممكن پس ميـده و اون چـيزی جز بی تـو بـودن نيست ..!
تـو خـيال ميكنی مرگ فـقط اينـه كه جسمی با چشـمای بستـه و قـلب خامـوش رو تـوی يه جعبـه ی چوبی يا شيشه ای تا زيـرِ زمـين بدرقـه كنن و بعـد اشك و خاك روش بريـزن تا آروم بگيـره و خودشون هـم تا چنـد روز سيـاه بپوشن و اشك بنـوشن و دسته گلـی با روبـان مشـكی پـرپـر كنن و نام اون جسـم رو فـرياد بـزنن و فريـادشون مثـل انـعكاس تـوی كـوه بشـه و بعـد چشـم باز كنن و ببينـن يك سـال از كـوچ اون جسـم گذشتـه و بايـد بـرن و وانمـود كنن هنـوز غـمگينن ! امـا با خـودشـون به اين نتيجـه بـرسن كه يـاد اون همـراه با جسمش رو زيـر يه عالمـه خاكِ سـرد پنهـون كـردن .!
نه عزيزكـم ، مـرگ يعنی بـدونی كسی برات ميميـره يا لااقـل به عشـق تـو نفس ميكشـه و زنـدگی رو هـم دوست نـداره چـه برسه بـدون تـو زنـدگی كردنـو ! تازه اون رو هـم از اون بگيـری و به جـرم جـنونش يا اشتباهـش يا اصـلا تقصيـرش ، تـو خـلاء نبودنـت حبسش كنی تا به مرگ تدريجـی بـره و بميـره نه مرگ طبيعـی جسـم .!
خورشيـد نمی شناسـه ! روز نـداره ! لحظـه نمی فهمـه ! ساعـتش روی آخـرين لمـس حـضور تـو مونـده !
تقويمـش هنـوز تحويـل رو نچشيـده و بـدونی و بـزاری به همـون حال بمـونه تا بميـره ..!
اصـلا ته دلِ مـثلِ حريـرت تكـون نخـورده ! يعنـی همينطـوره دل تـو !!!؟؟؟؟
دلی كه طاقـت تـصور هـيچ شكستنی رو نـداره ، جفتِ مـرده قـناری رو نمی تـونه ببينـه ، گنجشك رو نمی تونـه تـصور كنـه وقـتی زخمـی از تيـر روی بالش علامـتِ درد كشيـده .!
آه می كشـم عزيزكـم ، اونقـدر آه می كشـم تا همـون كسی كه تـو رو تـو بهار به من داد دوبـاره به من بازگردونـه . كسی كه هنـوز تاريـخ تقويمـش سال گذشتـه اس ! چون تـو تحويلـش نگرفتـی ، سالش هـم تحويل نشـده ..!
...
تا حـالا ازت پرسيـدن : تـو زنـدگی چنـد بار سـرت به سنگ خـورده !؟
- اووووووووووووه .. خـيلی زيـاد ..
- چنـد تا سنگ انـداختن جلـوی پات ؟
- ها ... ها ... خـيلی زيـاد خـوب .. همـه كه عاشـق چشـم و ابـروت نيستنـد !
اين هـم جـوابيه بـرای خـودش
- خـوب حـالا بگـو ببينـم ... چنـد نفـر قـلبتو زيـر پا گذاشتـن ؟
جواب نميـده !
- ولش كن .. ناراحـتت كـردم .. يه سوال بهتـر ... شايـد بخنـدی !
- تـو چنـد نفـر و ديـدی كه با مـخ رفتن تـوی سنگ ؟
- ... خـيلی زيـاد نبـودن .. شايـد هـم بـودن و به روشـون نمی آوردن .!
- تا حـالا شـده جلـوی پای كسی سنگ بنـدازی ؟
- ... خـوب .. يـادم نمیـاد ( با شرمنـدگی ) .. نه ، نه ... هـيچ وقـت
- تا حـالا پای محتـرم رو روی قـلب چنـد نفـر گذاشـتی ...!؟
بازم جـواب نميـده !
- ميـدونی چی ميشـه كه پا روی قـلب مـردم ميـذاری !؟
چپ چپ به من نگاه می كنـه
- حـالا تـو نه .. بقيـه ی مـردم .. بعضـی ها حواسشـون نيسـت پاشونـو كجـا ميـزارن ..!
بعضـی ها حواسشـون هست كه هـيچ ! تازه عمـدا اين كار و ميكنن ..!
بعضـی ها هـم واسه سـرگرمی ..!
آخـه نميـدونی كه چه حالی ميـده صـدای قـرچ و قـوروچ كـردن قـلب مـردم زيـر پات ..!
مگه نه !؟
اينجا ديگه داره عـصبانی ميشه و ميخـواد اون بستنی ليـوانی نيمه خـورده رو به طرفـم پـرت كنه كه .....
در رفتـم ...
وای خـدای من ......
شما چنـد تا از اين سنگ ها انـداختين و چنـد بار حواسـتون نبـوده پاتونـو كجـا ميـزارين !؟
حـالا يه چيـز بگـم ..!؟
اول مراقـب پای خـودت باش بعـد مراقـب قـلبت ...
آخـه خدا می بينـه كه كيـا پاشون كجـاست ............!
دستـم به ماشه كبـريت نمـی رود
اين دنيا به لاشـه ی سگ نمـی ارزد
پـر و خـالی می كنيـم خـودمان را از بـودن
كـو بـاورهای شيرين مـا !؟
كجـاست شوق پريـدن !؟
...
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه