بهار .. صـدا .. بنـویس .. من .. تـو .....
چنـد روز است
نه !
چـند سـال .....
كه هـرچـه بـاران می بـارد
تنـم خـيس نمی شـود
نمـی دانـم
چـه كسی چتـرش را
بـر پشت بـام ذهنـم
چتـر كـرده است
اين روزهايـم در اوهـام خـيس
به سـر می بـرد
..
بــــرای تـو كه ميـدانی ...
خبـــر به دورتـــريـن نقطــه ی جهـــان بـــرسد
نخواست او به منِ خستــه بی گــمان بـــرسد
شكنجه بيشتر از اين !؟ كه پيش چشم خودت
كسی كه سهـم تـو باشـد به ديگــران بــرسد
چه ميـكنی !؟ اگر او را كه خواستی يك عمــر
به راحــتـی كسـی از راه نـاگــهـان بـــــرســد
رهـــا كنـــی بــــرود از دلـــت جــــــدا بـاشــد
به آن كه دوست تــرش داشتـه به آن بـــرسد
رهـــا كنـــی بـرونـــد و دو تا پــــرنــده شـونــد
خبـر به دورتـــرين نقطـــه ی جهـــان بــــرسـد
گلايـه ای نكنــی ، بغـــض خــويش را بخــوری
كه هق هق تــو مبــادا به گوششان بـــرسـد
خدا كنــد كه ... نه ! نفــرين نميكنـم .. نكنـــد
به او كه عاشـــق او بـــوده ام زيـــان بـــرسد
خدا كند فــقط اين عشـــق از ســـرم بــــرود
خدا كنــــد كه فــــقط زود آن زمـــان بـــرسـد
"نجمه زارع"
...

بعضـی وقـتا همـه ی دنيـا ميشـه يه صـدا كه می پيچـه تـو گـوشت ، تـو روحـت ، تـو وجـودت ... اون موقـع است كه روحـت رقـيق ميشـه ، خيـلی رقـيق و انگـار تـو حـل شـدی تـو اون صـدا و احساس ميكنـی حـتی بـدون بـال هـم می تـونی پـرواز كنـی .. بـالا و بـالاتـر بـری ، بـری به اوج .. و چـه حـس مطبـوعـی وقـتی بشنوی اون صـدا رو ، صـدايی كه طنينش همـيشه تـو فـضا پراكنـده است .. اون صـدا هميشـه هست ولی گوشای تـو انگـار اون قـدر تيـز نيست بـرای شنيدنش ! آروم تـر نفـس بكش ! گوشاتـو تيـز كـن ! چـی ميشنـوی !؟ به جـز صـدای نفـسات ، به جـز صـدای طپش قـلبت !؟ ... چـی شد !؟ چـرا چشات خيس شد !؟ شنيـدی !؟ هيچـی نگـو !؟ فـقط گوش بـده ! با چـه صـدای قشنگی و چه عاشـقانه صـدات ميكنـه ... باهـاش حـرف بـزن ... باهـاش حـرف بـزن .....
..
صـدای قـلبم انقـدر بلنـد بـود
كه با هـر تپش
حـصارهـای شيشه ای اطـرافـم فـرو ريختنـد !
تـو كجـا بـودی !؟
آن لحظـه كه فـرياد نفسهايـم ..
گوش ها را كـر می كـرد ...
حـرف از خـيانت می زنـی !؟
سكـــــــــــــــــــــــــــــــوت ..!؟!؟!
بهار با تـو هـرزگی نكـرد .
كوچـه ها در پس هـم می آينـد
جـاده ها در پس تنهـايـی ها
راه را بـاز كنيـد
يـار من می آيـد
از پس
ميكـده ها و دهكـده ها
و همـان شادی و شيـوايی و وهـم
يـار می آيـد و من گـم شـده ام
باز در آن پسِ
دلتنگيهـا
.....
* حسی واسه قشنگ حرف زدن ندارم .. ببخشيد ... *
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه