كاش ميشـد كه  نرفت

كاش ميشـد كه بمانيـم و

بسازيـم خانـه ای با گِل دل

شهـر عشـق كجـاست !؟

صحـبت از رفتن و بيـزاريست

پای رفتن لنـگ است !

جـای مانـدن اينجـاست !

فكـر فـردا باشيـم حاصـل مـا اين است !

كاش ميشـد كه نرفت و زمـان را بوسيـد و زمين را پوشيـد ...

 

می خواستـم بمانـم ، رفتـم ! می خواستـم بـروم ، مانـدم !

نه رفتن مهـم بـود و نه مانـدن ، مهم من بـودم كه نبـودم !

اين آيينه می شكنـد و به هـزار تصويـر تكثيـر می شود

حـالا بگـو سهـم نداشتـه ام از اين همـه "تـو" كـدام است !؟

...

رها شو مثل این بارون بدون شکوه و ناله ... 

هميشـه همينطـور است ..

يكی می مانـد

تا روزها و گريـه را حساب كنـد

يكی مـی رود

تا در قلـبت بمانـد تا ابـد ...

اشك هايـت را پشت پـايش بريـزی

رسم رويـاها همين است ..

كه تنها بمـانی با انـدوه خـويش

روزها و گريـه ها را

به آسمان خالـی ات سنجـاق كنـی ..!

...

 

چشمـانت را

پـر از بهانـه ی زيستن خواهـم كـرد با شكوفـه های تك درخت خانـه ام

در هـر بهـار

و بـرايت خواهـم گفت

كه يقين

راه درازيست

و گـاه

به كوتـاهی يـك آه

يك ساعـت تمـام

بـدون اينكـه يك كـلام حـرف بزنـم

به او نگاه كـردم

فـرياد كشيـد كه :

آخـر خفـه شـدم !

چـرا حـرف نميـزنی ؟

گفتـم : نشنيـدی !؟...بـرو ..!

بـرای بـدست آوردنت نمی جنگـم .

به تكّـدی قلـبت هم نمی آيـم .

دوستت دارم .

فـارغ از نداشتنت ...

 

قـطار می رود ... و می روی ... تمـام ايستگاه می رود ...

و من چقـدر سـاده ام كه سـال های سال ، در انتظار تـو

كنـار اين قـطار رفـته ايستـاده ام

و همچـنان به نـرده های ايستگاه تكيـه داده ام ..!!!

 

پ.ن :

امروز ۲۵/۴ = نیمه ی شعبان = میلاد حضرت مهدی (عج) ... عیدتون مبارک ...