هيـچ حرفـی نيست

روزهـا می آينــد و می رونـد

خوب يا بـد !

چـه اهميـت دارد ..!

روزهايـم يكسـره خاكستـری است

امـا وقـتی می دانـم كه تـو هستـی

در زمـانی كه عشـق برهنـگی است

دوست داشتن هـرزگی است

من چقـدر دوست دارم

اعتمـاد را مثل يك ليـوان آب سـر بكشـم ...

اول هفتـه يا آخـر هفتـه

صورتـی يا آبـی

با كـدام يك می تـوان معنـی رنگ ها را شنـاخت

با كـدام ستـاره ؟!

راستـی !

رنگ اعتمـاد چه رنگـی است !؟

اين روزهـا ...

اين روزهـا نگـران خـودم هستـم

اين روزهـا چقـدر دلـم می خواهـد

روی قلـه ی كـوهی بايستـم

دستهايـم را از دو طـرف باز كنـم

و بگـذارم باد عاشقـم كنـد

و بـروم از دنيايی كه از آن بيـزارم

اين روزهـا ، عـجيب دلـم گرفـته ...

نميدونم اون روز تو وجودم چی شد .. نميدونم چی شد كه وجودم لرزيد ..

مهـم نيست چگـونه دوستت دارم !

فـقط بگـذار دوستت داشته باشـم ..!

همـيشه دلتنگ خواهـم مانـد

بـرای عاشقـی هايـم

بـرای تمـام دوست داشتن هايـم

كه تـو نديـدی

تـو نخوانـدی

تـو نشنيـدی

بـرای گريه هايـم

تپيـدن های قلبـم

لـرزش دست و دلـم

زمـزمه های زيـر بارانـم

قـدم های روزهـای دلتنگـی ام

بـرای همـه و همـه

و بـرای تـو ...

عـزيز دل

تـو خوبی

تـو پاكی

نه ، تـو شايـد همـان بـركه ی نابـی

پـر از نـور

پـر از سخـاوت

پـر از .....

بگـذار فـقط دوستت داشته باشـم !

مهـم نيست چگـونه دوستت دارم ..!

 

نگاهـت را در دستانـم بـريز

تا سـرمه ی چشمانـم كنـم

بـرای خوب ديـدن تـو