سكوت من بالاتــرين فــريادِ من است به .....
در زنـدگی
بسيار خنـديـده ام
مثل كـودكی
در مجلس عـزا
.

بايـد گـذشت و رفـت
دوبـاره واژه ی سفـر را در قـاب تنهايـی اتاقِ خاطـراتـم ميخكـوب ميكنـم
سرزمين خشك خاطـره يخ زده و فرسـوده شـده
زندگيـم بـوی غـربت و بی قـراری گرفتـه
خيلی چيـزها پـوچ و تـو خـالی شـده
دلسـرد شـده ام
و حال كوچ تبلـور زنـدگيست
بايـد رفـت و به انـدازه ی تمـام تنـهايی ها
فريـاد را
در آغـوش كشيـد
بايـد رفـت و ...
.
يـادت باشـه :
بی وفـاتـر از مـدعيان عاشقـی ، كسـی نيسـت .
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 21:28 توسط الهـه ی عشق ( سمیه بهار )
|
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه