در زنـدگی

بسيار خنـديـده ام

مثل كـودكی

در مجلس عـزا

.

كاش غصـه تمـوم ميشــد .....!

بايـد گـذشت و رفـت

دوبـاره واژه ی سفـر را در قـاب تنهايـی اتاقِ خاطـراتـم ميخكـوب ميكنـم

سرزمين خشك خاطـره يخ زده و فرسـوده شـده

زندگيـم بـوی غـربت و بی قـراری گرفتـه

خيلی چيـزها پـوچ و تـو خـالی شـده

دلسـرد شـده ام

و حال كوچ تبلـور زنـدگيست

بايـد رفـت و به انـدازه ی تمـام تنـهايی ها

فريـاد را

در آغـوش كشيـد

بايـد رفـت و ...

.

 

يـادت باشـه :

بی وفـاتـر از مـدعيان عاشقـی ، كسـی نيسـت .