پاييـز چقـدر سنگينی داشت كه مثل ساقه خـم شديـم .!
چه غـريب مانـدی ای دل ! نه غمـی ، نه غمگـساری
نه به انتظـار ياری ، نه ز يار انتظـاری
غـم اگـر به كـوه گويـم بگريـزد و بريـزد
كه دگـر بدين گرانـی نتـوان كشيـد باری
چه چـراغ چشم دارد دلـم از شبان و روزان
كه به هفـت آسـمانش نه ستـاره ای است باری
دل من ! چه حيـف بـودی كه چنين ز كار مانـدی
چه هنـر به كار بنـدم كه نمانـد وقـت كاری
نرسيـد آن كه ماهـی به تـو پـرتوی رسانـد
دل آبگينـه بشكن كه نمانـد جـز غبـاری
همـه عمـر چشم بـودم كه مگـر گلـی بخنـدد
دگـر ای اميـد خون شـو كه فـرو خليـد خاری
سحـرم كشيـده خنجـر كه: چـرا شبت نكشتـه ست
تـو بكش كه تا نيفتـد دگـرم به شب گـذاری
به سرشك همچـو باران ز برت چه بـرخـورم من ؟
كه چـو سنگ تيـره مانـدی همـه عمـر بـر مـزاری
چـو به زنـدگان نبخشـی تو گنـاه زنـدگانی
بگـذار تا بميـرد به بـر تـو زنـده واری
نه چنان شكست پشتـم كه دوباره سر بـرآرم
منـم آن درخت پيـری كه نداشت بـرگ و باری
سر بی پناه پيـری به كنـار گيـر و بگـذر
كه به غيـر مـرگ ديگـر نگشايدت كنـاری
به غـروب اين بيابـان بنشين غـريب و تنها
بنگـر وفـای ياران كه رهـا كننـد ياری ...
هوشنگ ابتهـاج

فـريادها را "همـه" می شنونـد
هنـر آن است كه "سكوت ها" را بشنويـم .
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه