صدايـم را صـدا كن + اطلسـی های باران خـورده ...
بی قــرار هيــچ قــراری نبــوده ام
مگــر
قــراری كه با تــو داشتــم و
هرگــز نيامـدی
...!
ممنـوع نيستـی كه بچينمت
اين جـا هـم كه بهشت نيست
تا گنـاه مـادر را
تكـرار كنـم
رنگ صلـح چشم هايـت
دهان تنهـايی ام را
آب می انـدازد
به شاخه ات نـرسيده می لغـزم
هميشـه لغزيـدن
بهانـه ی خوبـی است
بـرای فـشردن دستی كه دوستش داری
وسوسه چيـدن
رها نكـرد
رهايت نمی كنـد
بچين
ممنـوع منـم كه بچينـی ام .!
بر سـرم
چتـر گرفـت .
به تماشا
ايستادنـد
باران و رهگـذران
.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ ساعت 17:34 توسط الهـه ی عشق ( سمیه بهار )
اخلاقم گنده ؟ به خودم مربوطه ! غرورم از حد گذشته ؟ به خودم مربوطه! تمام زندگیم خودخواهانه ست؟ زندگی خودمه ! از عده ای متنفر شدم ؟ به خودم مربوطه ! دوس دارم تنها باشم ؟ حسِ خودمه ! دوباره عاشق شدم ؟ دلهِ خودمه ! ... نگاهم به نگاهه اون دوخته ست ؟ چشمای خودمه! از روابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد ؟ سلیقۀ خودمه ! صدای خنده هام از حد عادی بلندتره ؟ خوش حالی خودمه! با یه تلنگری به هق هق میفتم ؟ دردِ خودمه !عده ای را به فراموشی سپردم ؟ حافظه ی خودمه ! دلم میخواد این جوری باشم مجبور به تحمل من نیستید, راحتم بذارید , زندگیه خودمه