بی قــرار هيــچ قــراری نبــوده ام

مگــر

قــراری كه با تــو داشتــم و

هرگــز نيامـدی

...!

!!! 

ممنـوع نيستـی كه بچينمت

اين جـا هـم كه بهشت نيست

تا گنـاه مـادر را

تكـرار كنـم

رنگ صلـح چشم هايـت

دهان تنهـايی ام را

آب می انـدازد

به شاخه ات نـرسيده می لغـزم

هميشـه لغزيـدن

بهانـه ی خوبـی است

بـرای فـشردن دستی كه دوستش داری

وسوسه چيـدن

رها نكـرد

رهايت نمی كنـد

بچين

ممنـوع منـم كه بچينـی ام .!

 

بر سـرم

چتـر گرفـت .

به تماشا

ايستادنـد

باران و رهگـذران

.